بود همچنان مقيم مداين بود و زخمهاى خويش را مداوا مى كرد . ابن ابى عصيفير از او عيادت مى كرد و او را گرامى مى داشت و به او لطف مى كرد ، و چون عثمان بن قطن وارد مداين شد از او دلجويى و نسبت به او لطفى نداشت و جزل همواره مى گفت : خدايا بر فضل و كرم ابن عصيفير بيفزاى . تنگ چشمى و بخل عثمان بن قطن را نيز افزون كن .
سپس حجاج ، عبد الرحمان بن محمد بن اشعث را خواست و گفت : از ميان مردم براى خود سپاهيانى انتخاب كن . او ششصد تن از ميان قوم خويش كه قبيله كنده بودند برگزيد و ششهزار تن از ديگر مردم . حجاج هم او را به حركت تشويق مى كرد . عبد الرحمان بيرون رفت و در دير عبد الرحمان لشكرگاه ساخت و چون همگان آنجا جمع شدند ، حجاج براى ايشان نامهيى نوشت كه براى آنان خوانده شد و در آن چنين آمده بود : « اما بعد ، شما خوى سفلگان يافتهايد و در روز جنگ به شيوه كافران پشت به نبرد مى كنيد . پياپى و بارها از شما گذشتم و اينك به خدا سوگند مى خوردم ، سوگند راستينى كه اگر اين كار را تكرار كنيد چنان در شما بيفتم و شما را عقوبت كنم كه بر شما سخت تر از اين دشمنى باشد كه از بيم او در دل درهها و دشتها مى گريزيد و در گودى رودها و پناهگاههاى كوهها پناه مى بريد . اينك هر كس عقلى دارد بر جان خود بترسد و راهى بر جان خويش باقى نگذارد و هر كس اخطار كند و بيم دهد حجت را تمام كرده و عذرى باقى نگذاشته است . و السلام » .
عبد الرحمان با مردم حركت كرد و چون به مداين رسيد يك روز آنجا فرود آمد تا يارانش چيزهاى مورد نياز خود را بخرند و چون خواست از آنجا فرمان حركت دهد نخست پيش عثمان بن قطن رفت تا با او توديع كند ، پس از آن هم براى عيادت جزل رفت و از چگونگى زخمهاى او پرسيد و با او به گفتگو پرداخت . جزل به او گفت : اى پسر عمو تو براى جنگ با كسانى ميروى كه سواركاران عرب و فرزندان جنگند و چنان با اسب تازى انس دارند كه گويى از دندههاى اسب آفريده شدهاند و بر پشت آن پرورش يافتهاند وانگهى در شجاعت چون شيران بيشهاند .
يك سوار از ايشان استوارتر از صد سوار است . اگر بر او حمله نشود او حمله مىكند و چون او را ندا دهند پيش مى تازد . من با آنان جنگ كرده و ايشان را آزمودهام هر گاه در فضاى باز و صحرا با ايشان جنگ كردم داد خود را از من گرفتند و در آن
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 407
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤٠٧