تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
اى مردم كوفه همانا كه وامانده و سست شديد و امير خودتان را بر خود خشمگين ساختيد . شما از دو ماه پيش تا كنون در تعقيب اين اعراب بدوى لاغر اندام هستيد كه شهرهاى شما را ويران و خراج شما را گرفته و كاسته‌اند و شما در دل اين خندقها ترسان مانده‌ايد و از آنها جدا نمى شويد . فقط وقتى خندقها را رها مى كنيد كه خبر مى رسد آنها از پيش شما رفته‌اند و در شهرى ديگر غير از شهر شما فرود آمده‌اند . اينك در پناه نام خدا به سوى آنان بيرون رويد . سعيد ، خود بيرون آمد و مردم هم با او بيرون آمدند . جزل به او گفت : مى خواهى چه بكنى گفت : با اين سواران بر شبيب و يارانش حمله مى برم . جزل به او گفت : تو با گروهى از مردم پياده و سواره همين جا بمان و يارانت را پراكنده مكن و مرا رها كن تا به مصاف او بروم كه اين براى تو خير و براى آنان شر خواهد بود . سعيد گفت : نه تو همين جا در صف بمان و من به مصاف او مى روم . جزل گفت : من از اين انديشهء تو بيزرام . خداوند و مسلمانان حاضر اين سخن مرا مى شنوند . سعيد گفت : اين انديشه من است ، اگر در آن به صواب رسيدم خدايم موفق داشته است و اگر خطا كردم و ناصواب بود شما همگى از آن برى هستيد . جزل ، ناچار در صف اهل كوفه ماند و آنان را از خندق بيرون آورد و بر ميمنه ، عياض بن ابى لينه كندى و بر ميسره ، عبد الرحمان بن عوف - يعنى ابو حميد راسبى - را گماشت و خودش ميان ايشان ماند و سعيد بن مجالد پيش رفت و مردم هم همراهش بيرون شدند . در آن هنگام شبيب به « براز الروز » رفته و در دهكده « قطفتا » فرود آمده بود ، و به يكى از برزيگران آنجا دستور داده بود گوسپندى براى ايشان بريان كند و غذايى فراهم آورد . او چنان كرد و در دهكده را بست . هنوز برزگير خوراك را كاملًا آماده نساخته بود كه سعيد بن مجالد آن دهكده را محاصره كرد . برزيگر بر بام رفت و پايين آمد و رنگش پريده بود . شبيب به او گفت : ترا چه مىشود گفت : لشكرى بزرگ به جنگ تو آمده است . گفت : آيا كباب تو آماده شده است گفت : نه . گفت : بگذار خوب بپزد . برزيگر بار ديگر بر بام رفت و پايين آمد و گفت : تمام كوشك را محاصره كرده‌اند . گفت : گوسپند بريانت را بياور . و آورد . شبيب بدون توجه به آنان و بدون اينكه بترسد شروع به غذا خوردن كرد و