تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
« نخست مرا استوار بستند سپس محاكمهء مرا به قطرى كه داراى جبين شكافته بود واگذاردند . من در دين آنان ستيزه كردم و با حجت بر ايشان پيروز شدم ، هر چند دين آنان جز هوس و جعل و تزوير نبود » . خوارج سپس در پناه يكديگر باز به ارجان برگشتند و عمر بن عبيد الله به سوى ايشان حركت كرد و براى مصعب چنين نوشت : اما بعد ، همانا من با ازرقيان روياروى شدم . خداوند عز و جل شهادت را به عبيد الله بن عمر روزى داد و سعادت را به او ارزانى كرد و پس از آن پيروزى بر ايشان را نصيب ما نمود و آنان پراكنده شدند و از هر سو گريختند . اينك به من خبر رسيده است كه برگشته‌اند ، آهنگ ايشان دارم و از خداوند يارى مى جويم و بر او توكل مى كنم . عمر در حالى كه عطية بن عمرو و مجاعة بن سعر همراهش بودند به جنگ خوارج رفت و با ايشان در افتاد و عمر چندان پافشارى كرد كه آنان را از آن منطقه بيرون راند . روزى عمر از ياران خود جدا شد و به چهارده تن از بزرگان و نام آوران خوارج حمله كرد و گرزى در دست داشت كه با آن به هر يك از ايشان ضربتى مى زد او را از پاى در مى آورد . در اين هنگام قطرى در حالى كه بر اسب بلند قامت تيزرو سوار بود بر عمر ، كه بر كره اسب كوته قامتى سوار بود ، حمله آورد ، و چون قطرى از لحاظ اسب خود بر عمر برترى داشت نزديك بود بر او پيروز شود و او را از پاى در آورد . مجاعه او را ديد و شتابان به سوى قطرى حمله كرد . خوارج بانگ برداشتند : اى ابو نعامه هم اكنون دشمن خدا ترا فرود مى گيرد . قطرى خود را روى دهانه زين خود خم كرد . مجاعه بر او نيزه زد ولى چون قطرى دو زره بر تن داشت پيكان نيزه فقط آن دو زره را دريد و اندكى هم پوست سر او را دريد و زخمى كرد و قطرى جان در برد و خوارج به اصفهان رفتند و آنجا بودند و باز به اهواز برگشتند ، و در آن هنگام عمر به « اصطخر » رفته بود . عمر به مجاعه دستور داد يك هفته خراج را جمع كند . آن گاه به او گفت : چه مقدار جمع كرده‌اى گفت : نهصد هزار درهم . گفت : از آن خودت باشد و يزيد بن حكم ، خطاب به مجاعة چنين سروده است : « عمر تو را دعوت كرد ، دعوت كسى كه نزديك بود كشته شود و زندگى را