مى دانيم كه تو خود از يارى دادن عثمان تن زدى و كشته شدن او را براى رسيدن به مقامى كه در جستجوى آن هستى دوست مى داشتى ، ولى چه بسيار كسانى كه در جستجوى كارى و خواهان رسيدن به آن بودهاند و خداوند بين آنان و خواسته ايشان مانع و حايل شده است و گاه كسى كه آرزومند است به آرزوى خود مى رسد و گاه نمى رسد . به خدا سوگند براى تو در هيچيك از اين دو حال خيرى نيست ، كه اگر به آنچه اميد دارى نرسى در آن صورت به خدا سوگند نگون بخت ترين عرب خواهى بود و بر فرض كه به آنچه آرزوى آن را دارى برسى باز به آن نخواهى رسيد مگر آنكه مستحق در افتادن به آتش دوزخ خواهى بود . بنابر اين اين معاويه از خدا بترس و آنچه را در آن هستى رها كن و با كسانى كه سزاوار و شايسته حكومتند ستيز مكن .
معاويه پس از حمد و ثناى خدا گفت : اما بعد من از همان آغاز كه سخن اين مرد والاتبار و گرانمايه [ سعيد بن قيس ] را كه سالار قوم خويش است قطع كردى به نادانى و سبك رأيى تو پى بردم . پس از آن هم در مواردى كه علم به آن ندارى عتاب آغاز كردى و حال آنكه دروغ گفتى و پستى نمايان ساختى و در آنچه وصف كردى و گفتى اى اعرابى سبك و خطا پيشه راست نگفتى . از پيش من بازگرديد كه ميان ما و شما چيزى جز شمشير نيست . معاويه خشمگين شد و آنان هم بيرون آمدند و شبث گفت : آيا ما را با شمشير بيم مى دهى همانا به خدا سوگند ما در شمشير زدن شتابان تر به سوى تو خواهيم آمد .
[ آنان پيش على عليه السّلام برگشتند و سخنان معاويه را به او گفتند و اين موضوع در ماه ربيع الاخر بود ] . نصر مى گويد : قاريان عراق و قاريان اهل شام كه سى هزار تن بودند بيرون آمدند و در كنار صفين قرارگاه فراهم ساختند . گويد : على عليه السّلام كنار فرات لشكرگاه ساخت و معاويه هم بالاتر از او كنار آب لشكرگاه ايجاد كرد و قاريان ، شروع به آمد و شد ميان على ( ع ) و معاويه كردند . از جمله اين قاريان عبيدة سلمانى و علقمة بن قيس نخعى و عبد الله بن عتبه و عامر بن عبد القيس بودند . عامر بن عبد القيس كه ساكن سواحل فرات بود به لشكر على ( ع ) پيوسته بود . اين چند تن پيش معاويه رفتند و گفتند : اى معاويه تو چه مى خواهى گفت : من خون عثمان را مطالبه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٨٥