و شبث بن ربعى تميمى را نزد معاويه فرستاد و به آنان فرمود : نزد اين مرد برويد و او را به سوى خداوند عز و جل و طاعت و پيروى از جماعت و فرمانبردارى از فرمان خداوند سبحان دعوت كنيد . شبث گفت : اى امير المومنين اگر او با تو بيعت كند آيا او را اميدوار مى كنى كه به حكومتى برسد يا منزلتى بيابد و در نظرت مورد احترام و محبت باشد فرمود اينك پيش او رويد و با او ديدار كنيد و حجت آوريد و بنگريد عقيدهاش در اين باره چيست . آنان به سوى معاويه رفتند و چون بر او وارد شدند نخست ابو عمرو بن محصن خدا را ستايش كرد و گفت : اما بعد ، اى معاويه بدان كه دنيا از تو زوال مى يابد و تو به آخرت باز خواهى گشت ، و خداوند ترا در قبال كردارت مجازات مىكند و به آنچه دستهايت پيشاپيش فرستاده و انجام داده محاسبه مىكند ، و اينك من ترا به به خداوند سوگند مى دهم كه جماعت و اتحاد اين امت را پراكنده مسازى و خونهاى ايشان را ميان خودشان مريزى . معاويه سخن او را بريد و گفت : اى كاش سالار خودت را اندرز مى دادى . ابو عمرو گفت : سبحان الله سالار من نيازمند آن نيست كه اندرز بشنود او چون تو نيست . سالار من از لحاظ فضل و دين و سابقه در اسلام و قرابت با رسول خدا سزاوارترين و شايستهترين مردم به حكومت است .
معاويه گفت : حالا چه مى گويى گفت ترا فرا مى خوانم كه از خداى خود بترسى و دعوت پسر عمويت را به آنچه تو را فرا مى خواند بپذيرى كه تو را به حق فرا مى خواند و اين كار براى دين تو بهتر و براى سرانجام تو پسنديدهتر است .
معاويه گفت : و خون عثمان پايمال شود نه سوگند به خداى رحمان كه اين كار را هرگز انجام نمى دهم .
پس از او سعيد بن قيس خواست سخن بگويد . شبث بن ربعى بر او پيشى گرفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت : اى معاويه پاسخى را كه به پسر محصن دادى دريافتم ، همانا آنچه كه تو مى گويى و در طلب آن هستى بر ما پوشيده نيست .
تو هيچ چيزى كه بتوانى مردم را با آن به گمراهى اندازى و خواهش دل آنان را به خود مايل گردانى و فرمانبردارى ايشان را ويژهء خود قرار دهى پيدا نكردى جز اينكه به آنان بگويى : امام شما مظلوم كشته شد بياييد خون او را مطالبه كنيم . و سفلگان و فرومايگان و تبهكاران به تو پاسخ مثبت دادند و حال آن كه به خوبى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 184
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٨٤