كرد ، من تو را آگاه مىسازم كه آن سخن باطلى است ، زيرا كه مولايمان وكيلى به نام ايوببن باب از عراق به نيشابور فرستاد تا حقوق او را دريافت كند ، وى در نزد گروهى از شيعه كه به عقيده ارتفاع و غلوّ و تفويض بودند در نيشابور فرود آمد كه من دوست ندارم نام آنها را ببرم !
اين وكيل نامهاى نوشت و از فضل شكايت كرد كه او گمان مىبرد : من از اصل وكيل شما نيستم و مردم را از پرداخت حقوق مانع مىشود ! و اين افراد نيز از فضل به محضر امام عليه السلام شكايتى نوشتند بدون اينكه نام از جسم و چيز ديگرى ببرند ! و آن توقيع در بغداد از دست شخصى معروف به دهقان ، در ضمن نامهء عبداللَّهبن حمدويهء بيهقى درآمد ! كه من آن را به خط مولايم عليه السلام خواندم و توقيع اين است :
« فضلبن شاذان را چه كار به دوستان ما ؟ ! ايشان را مىآزارد و آنها را تكذيب مىكند ! و من به حق پدرانم سوگند ياد مىكنم كه اگر فضلبن شاذان از اين رفتارش دست برندارد او را چنان هدف تير ( نفرين ) قرار مىدهم كه زخم آن در دنيا و آخرت بهبود نيابد ! » . و اين توقيع در سال 260 دوماه پس از درگذشت فضلبن شاذان بوده است . « 1 »
ابوعلى مىگويد : فضلبن شاذان در روستاى بيهق بوده است پس خبر خوارج به او رسيد ، او از دست خوارج فرار كرد ، از دشوارى سفر رنجور
هامش
( 1 ) - قابل توجه است كه در ذيل اين داستان نيز در معجم رجال الحديث : 13 / 296 آمده است : مؤلّف قدس سره مىگويد : اين توقيع بهطور قطع به دروغ بر امام عليه السلام نسبت داده شده است ، چرا كه صدور چنين توقيعى را دو ماه پس از درگذشت فضل ، چگونه مىشود باور كرد ؟ ! - م .