فلان ! فلان چيز و فلان چيز را برداشتهاى ! » گفتند : آرى . مىگويند : همه را پس دادند ، با وجود اين امام عليه السلام نسبت به هر كدام از آنها آنچه را كه برداشته بود و در اختيار داشت ، نام برد ، تا اينكه تمام آنچه را كه برداشته بودند ، بازپس دادند . « 1 »
102 - همو از بطريق ، پزشكى در رى كه صد و چند سال بر او گذشته بود ، نقل كرده است و مىگويد : من شاگرد بختيشوع پزشك متوكّل بودم كه درمهمّات مرا انتخاب مىكرد ، حسنبن علىّبن محمّدبن علىالرّضا عليهم السلام كسى را نزد وى فرستاد تا يكى از اصحاب ويژهء خود را بفرستد تا از او رگ زنى كند ، او مرا برگزيد و گفت : ابنالرّضا كسى را از من خواسته است كه او را رگزنى كند ، پس تو نزد او برو ؛ او امروزه دانشمندتر از همهء كسانى است كه در زير آسمان زندگى مىكنند ! زنهار كه مبادا در آنچه فرمان مىدهد بر او اعتراض كنى ! بطريق مىگويد : من رفتم ، او مرا دستور داد تا داخل حجرهاى بروم و فرمود : « همانجا باش تا بطلبم ! » مىگويد : آن وقتى كه من وارد شدم از نظر من وقت خوب و پسنديدهاى براى رگ زدن نبود . پس مرا در وقت نامناسبى طلبيد و طشت بزرگى خواست ، پس وريد ميانى او را زدم همچنان خون مىآمد تا طشت پرخون شد ! سپس فرمود : « خون را قطع كن ! » من خون را بند آوردم ودستش را شست و محكم بست و مرا به همان اتاق باز گرداند و از خوراكى گرم و سرد مقدار زيادى را آورد ، و تا عصر آن روز ماندم ، سپس مرا فرا خواند و فرمود : « آزاد كن ! » و همان طشت را خواست و
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 259 .