تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام العسكري (ع) (مسند امام عسكرى ع) (فارسى) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
امام عليه السلام نگاهى به من كرد و فرمود : « خداوند آن را ادا مىكند . » . سپس روى قاش زين اسبش خم شد و روى زمين خطى كشيد و فرمود : « ابوهاشم ! پياده شو و بردار و آن را مخفى بدار ! » از مركب پياده شدم ناگهان چشمم به شمش طلايى افتاد ! مىگويد : آن را داخل كفشم گذاشتم و رفتيم ، اين فكر برايم آمد ، گفتم : تمام بدهكاريم در آن ادا شود چه ، خوب ! اگر نه با همين مبلغ طلبكار را راضى مىكنم ! و لازم است هم اكنون در هزينهء زنها و نيازمنديهاى آنان از پوشاك و ديگر چيزها نيز توجهى كنيم ! باز نگاهى به طرف من كرد و سپس خم شد و با تازيانه‌اش خطى بمانند نوبت اول كشيد و فرمود : « پياده شو و برگير و مخفى بدار ! » ناگهان ديدم شمش نقره‌اى است ، آن را برداشتم و داخل كفش ديگرم گذاشتم و اندكى رفتيم ، سپس به منزلش بازگشت و من هم به منزلم بازگشتم و نشستم و آن بدهيم را حساب كردم ، نه زياد بود و نه كم ! « 1 » 75 - از ابوهاشم جعفرى نقل كرده است ، مىگويد : خدمت ابومحمّد حسن ( عسكرى ) عليه السلام بودم اجازهء ورود براى مردى از اهل يمن خواستند پس مردى بلند قامت زيبارو و تنومند وارد شد ، با عنوان ولايت به امام عليه السلام سلام داد ، امام عليه السلام جواب سلام او را با قبول داد و دستور داد بنشيند او كنار من نشست ، با خود گفتم : كاش مىدانستم اين كيست ؟ ابومحمّد عليه السلام فرمود : « اين از فرزندان زن باديه نشين صاحب ريگهايى است كه پدرانم با انگشتريهايشان در آن مهر زده‌اند و هم اكنون آنها را با
هامش
( 1 ) - الثّاقب : ص 225 .