گفت : بر فرستاده ، جز پيام رسانىِ آشكار ، وظيفهاى نيست ! مىگويد :
من به دنبال او رفتم تا به سرايى با ساختمان بزرگ رسيدم كه ترديدى برايم نماند آنجا بهشت است ، ناگاه ديدم مردى روى فرش سبزى نشسته و نورجلالش چشمها را خيره مىكند ! رو به من كرد و گفت : « قماشى را كه با خودت آوردهاى دو پارچهء پنبهاى - يا چادر ابريشمى بافت مصر - است ؛ يكى در فلان جا و ديگرى در فلان جا داخل زنبيل فلانى و در هر كدام از آن دو ، كاغذى است كه بها و سود آن در آن كاغذ نوشته شده است ؛ بهاى يكى از آنها بيست و سه و سودش دو دينار است و بهاى ديگرى سيزده دينار و سودش بمانند اوّلى است ، برو آنها را بياور ! » .
آن مرد مىگويد : برگشتم ، آن دو پارچه را آوردم و در حضور وى گذاشتم ، به من فرمود : « بنشين ! » نشستم ، از عظمت و هيبتش نمىتوانستم به او نظر كنم . مىگويد : دستش را به طرف فرش دراز كرد در حالى كه آنجا چيزى نبود ، يك مشت برداشت و گفت : « اين بهاى دو پارچهء تو و سود آنهاست . » مىگويد : بيرون شدم و در بيرون در آن مبلغ را شمردم ديدم همان طورى كه پدرم نوشته بود بىكم و زياد به قدر پول خريد و سود آن است ! « 1 »
74 - ابوجعفر مشهدى از ابوهاشم جعفرى نقل كرده است ، مىگويد :
روزى ابومحمّد عليه السلام به قصد بيابان سوار بر مركب شد ، من هم با او سوار شدم ، در آن ميان كه پيشاپيش من و من پشت سر او بودم ، ناگهان فكرى دربارهء بدهكاريم به سرم آمد فكر مىكردم كه چگونه آن را ادا كنم ؟ !
هامش
( 1 ) - مشارق الانوار : ص 100 .