به خدا در دل مردم مخفىتر از حركت مورچهء ريز بر روى سنگ صاف در شب تاريك - يا از حركت مورچهء ريز بر روى عباى مويين تيره - است . » . « 1 »
69 - از علىّبن احمدبن حماد نقل كرده ، مىگويد : ابومحمّد در روز گرم تابستانى سوار بر مركب درآمد در حالى كه لباس ضخيم و بارانى بر تن داشت ، مردم در آن باره حرف مىزدند ، و چون از مقصدشان بازگشتند در بين راه باران گرفت و جز آن حضرت همگى تر شدند . « 2 »
70 - از محمّدبن عيّاش نقل كرده است ، مىگويد : راجع به نشانههاى امام صحبت كرديم ، يك فرد ناصبى گفت : اگر از نامهى نانوشته جواب داد مىدانم كه او حق است ، پس مسائلى رانوشتيم و آن مرد بدون مداد ( مرّكب ) روى ورقى نوشت و آن را بين نامهها گذاشت و همه را خدمت آن حضرت فرستاديم . پس جواب مسائل ما را فرستاد و روى ورقى نام وى و نام پدر و مادرش را نوشته بود ، آن مرد دهشت زده شد و چون به خود آمد ، حق را پذيرفت و معتقد شد . « 3 »
71 - جعفرى مىگويد : براى مردى خوش سيماى بلند بالايى از مردم يمن اجازهء ملاقات با ابومحمّد عليه السلام را دادند ، آمد و كنار من نشست ، با خود گفتم : كاش مىدانستم : اين كيست ؟ ابومحمّد عليه السلام فرمود : « اين از فرزند آن زن اعرابى صاحب ريگهايى است كه پدرانم در آن ريگها مهر زدهاند ! » سپس فرمود : « آنها را به من بده ! » پس آن مرد ريگها را در آورد ، امام عليه السلام
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 470 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - همان .