پنجشنبه حضور يافتم همين كه رسيدم ، حضور قوم ثوم را به اطلاع من رساند ؛ و اين مطلب منتشر شد و مردم حضور يافتند .
ثعلب نيز مىگويد : اصحاب ما اجماع دارند كه پس از ابن اعرابى كسى از ابن سكيت به لغت داناتر نبود . متوكّل او را ملزم به تربيت فرزندش ؛ معتز كرده بود ، همين كه نزد وى نشست ، به وى گفت :
امير ! كدام يك از علوم را دوست دارد كه شروع كنيم ؟ معتز گفت :
انصراف ( از درس خواندن ) را ! يعقوب گفت : پس من از جا برخيزم ! معتز گفت : من سبكبارتر از توام در برخاستن !
معتز عجله كرد و پايش به شلوارش بند شد و به زمين خورد ، از خجالت برگشت نگاهى به يعقوب كرد ؛ در حالى كه چهرهاش گلگون شده بود ، يعقوب اين شعر را سرود :
جوان مرد از لغزش زبانش صدمه مىبيند
انسان از لغزش پا رنج و زحمتى نمىبيند
بنابراين لغزش در گفتار سرش را بر باد مىدهد
ولى لغزش پا او را به طرفى مىاندازد !
بعضى دربارهء قتل او غير از آنچه را كه ما گفتيم ، سخنانى گفتهاند .
گويند : متوكّل دربارهء علي بن ابىطالب - رضى الله عنه - و پسرانش حسن و حسين - عليهما السلام - سخت كينه داشت ولى ابن سكيت در محبت آنها و دوست داشتن ايشان از جمله تندروان بود ، وقتى كه متوكّل آن سخن را گفت ، ابن سكيت گفت : به خدا سوگند كه قنبر خدمتكار على - رضى الله عنه - بهتر از تو و پسران تو است !
پس متوكّل گفت : زبان او را از پشت گردنش درآوريد ! و چنان كردند و
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 541
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٥٤١