است . آفريدگار پس سزد اگر خواجه گويد جمع نكند ميان ايشان مگر مجاورت علوى و منادى ربّانى امّا هر كه بيرون از اين يك نوع مردم باشد آن دوستى كه ميان ايشان باشد آن به عادت بود و صورت معاملت دارد كما تدين تدان و الايادى قروض كه نصّ كلام ايشان است در اين باب بلك عبوديّت ايشان معبود خود را هم اين ذوق دارد فكيف مصادقت با يكديگر .
و قومى ديگر باشند كه مرتبت كم از اين گروه دارند در دوستى و آن چنان باشند كه خود را اشرفى شناسند بر شريف و وضيع مردم و مردم عاقل و جاهل را سفيه گيرند تا از جهّال ناموس كار خود مىدانند و از عاقل به طريق افسوس جواهر نفيس مىدزدند و خود را بدان مزيّن مىگردانند و از آن بازارى مىسازند نزد عوام . و چندان حماقت و وقاحت بر نفس ايشان مستولى باشد كه ظنّ برد كه اين عاقل بر هيأت نفوس ايشان مطلع نيست و از خبث طبع و از دناءت و بىآلتى عقل أو آگاه نيست و كميّت و كيفيّت مقدرت و استعداد بر أو پوشيده مانده است و چنانك أو در حيّز ظلمت بمانده است ، پندارد كه آنچه عاقل مىگويد همچنانك أو مىگويد اعتماد أو بر قال است . چون سخن بگفت قول و فعل أو مطابق و موافق خواهند شناخت و اگر به نزد عوام مكشوف گردد كه أو را غير خود تلقينى يا تعليمى ستده است ، ناموس أو بخواهند شكست و آب از روى أو بخواهند رفت . تبليس و بىشرمى خواهد كه عقل آموزنده و آفتاب چشمه را بپوشاند ، نعوذ بالله من خذلان هولاء المكارين الجاهلين السفهاء في عالم رب العالمين ، معلوم شد كه هر آن دوستى كه در راه حقيقت باشد نفس حق را آن واسطه باشد امور حقير را و به نزديك اين قوم مطلوب شريفتر از واسطه بود . پس دوست نزديك اين گروه كم از آن مقصود حقير ايشان بود و شك نيست كه در نفس همچنين است . اعنى مطلوب شريفتر از واسطه بود و واسطه كم از مطلوب بود و لكن نزد محقق مطلوب واسطه است من حيث
رسالة الطير ( با ترجمه ودوشرح سهلان ساوي 540 ق وشارح گمنام ) — صفحة 71
مساهمون: أبو علي سينا
ص٧١