زهر خوردن ، مانند مىكند ، چه مقهور « 1 » داشتن قوّتهاى شهوانى « 2 » و غضبى و توسط نگاه داشتن ، در آن مساوى است « 3 » . با زهر خوردن ، و شعور بودن ، مر نفس را كه در اين جهان ، بعضي از آن چيزها كه دانستنى است ، بداند ، أو را ، بعد از آن مفارقت « 4 » ، لذّتى خواهد بود ، كه با هيچ لذّت « 5 » اين جهانى ، آن را مناسبت نبود ، رغبت صادقه كند ، بنا بود در اين جهان ، و هر كه زهر بخورد ، زنده نبود ، يعنى هر كه قوّت عليلهء نفس را مستولى ندارد بر قواى بدنى عاملهء أو مقهور بود و مرده و هر كه طرفى از معرفت حاصل ندارد و أو را رغبت نمود به مفارقت اين جهان ، و در آن جهان أو را لذّت اين جهانى نبود و پريدن عبارت از قبول كردن فيض ، از مبادى « 6 » و انقطاع علايق ، از آنچه از اكتساب سعادت « 7 » ، باز دارد . و آشيان گرفت « 8 » ، آرام گرفت « 9 » . با اين لذّت ناقصهء . فخرجه « 10 » و استيلا دادن قوّتهاى بدنى را بر قوّت « 11 » عاملهء نفس ، و عبارت از صيد كردن باز « 12 » مذلّت از آنچه كمال أو در آنست ، يعنى كمال نفس . و چون از ادراك و اكتساب آن كمال ، باز ماند ، اندر صيد ، هزار عنا و بلا « 13 » ماند ، چون آن مرغ صيد كرده ، و چنان كه كمال مرغ ، اندر پريدنست ، و مراد خويش ، اندر پريدن بدست آرد ، كمال نفس ، اندر فيض ستدن و تصوّر كردن معقولات است « 14 » ، چنان كه بايد . و مستولى بودن بر قوّتهاى بدنى تا آن شياطين ، أو را از راه نبرند ، و آنچه خواجه گفت اگر كسى را بال ، نبود ، دزدى كند ، و بال بدست آرد . پيش از اين گفتهاند كه هر كسى را قوّت آن نبود كه أو بيواسطه تعليم از قوّت حدسى ، ناگاه به حدّ
هامش
( 1 ) - وجه معهود .
( 2 ) - أصل قوّتهاى شيطانى .
( 3 ) - أصل مساويست .
( 4 ) - معارف .
( 5 ) - أصل لذّتى .
( 6 ) - أصل منادى .
( 7 ) - سعادت دارد .
( 8 ) - آسان گرفتن .
( 9 ) - گرفتن .
( 10 ) - مخدجه .
( 11 ) - قوّه .
( 12 ) - باز مانديست .
( 13 ) - بلا و عنا .
( 14 ) - معقولات چنان كه .