باشد و منافع آن .
پس با ياد آرد و شهوت « 1 » را بدان منافع بر گمارد تا أو را از ايذاء أو باز دارد .
چه اگر أو را ايذاء كند ، آن منافع روا بود كه به وقت حاجت ، به دو ، از أو فوت شود . و اصلاح شهوانى « 2 » به غضبى آن باشد كه ننگ دارد از قضاى شهوت با خزى و فضيحت و ارتكاب معصيت و ذلّ و ضررها ، با سلامت و شرمسارى . پس قوّت شهوانى را بدين وجه اصلاح بوده « 3 » باشد به غضبى .
خواجه آن سنگ كرم كرده را به غضب ، تشبيه كرده « 4 » و آن استخوان سخت كثيف « 5 » را به شهوات . لابد آن سنگ كرم كرده را مبرّدى و مسكّنى « 6 » بايد تا نفس را هيئت بد حاصل نيايد و استخوان سخت را به ملطّفى و مليّنى « 7 » يابد تا غذا شود « 8 » . و « 9 » همچنين شهوت را مصلحى « 10 » و مسددى بايد ، تا قوّت شهوت را استيلا نبود « 11 » و اگر خورندهء سنگ كرم را مبرّدى و مسكّنى « 12 » نباشد كه آن را به حدّ اعتدال باز آرد ، هلاك شود . و همچنين متغذّى به عظم صلب « 13 » و مقوّى نباشد كه اعتدال قوّت غضب و شهوت أو نگاه دارد ، قوّت عاملهء أو منفعل « 14 » شود ازين قوا و فايدهء انسانيّت از أو دور شود .
پس خواجه اندرين « 15 » رمز بدين « 16 » اشارت كرده است و ديگر قوّت وهمى را ماننده كرده به آتش افروخته و انسان را بدان حيوان ، آتشى ، چه انسان تا در اين عالم بود ، از اين قوى مفارق نشود و اين قوى ازو مفارق نشود و قوّت وهمى به غايت برّنده « 17 » و باز دارنده است . از ادراك معقولات ، و
هامش
( 1 ) - و شهوت بدان .
( 2 ) - أصل شهواتى .
( 3 ) - كرده .
( 4 ) - كرد .
( 5 ) - أصل كسيف .
( 6 ) - أصل مشكين .
( 7 ) - أصل لطيفى و لينى .
( 8 ) - أصل مىشود .
( 9 ) - « واو » ندارد .
( 10 ) - أصل مصلى .
( 11 ) - شود .
( 12 ) - أصل مستكى .
( 13 ) - بعظم صلب اگر آن را مصلحتى و مقوى .
( 14 ) - أصل منقول .
( 15 ) - أصل درين .
( 16 ) - أصل رمز اشارت .
( 17 ) - پرنده .