منيع را ملطّفى و مليّنى و معدّلى و مبرّدى و محرّزى بايد به ضرورت و اگر نباشد در آن هلاك شوند . پس اگر قوّت عاقله نفس را تلطيف نكند و عامله به عاقله منفعل نگردد لا بد به شهوانى و غضبى و آنچه در أو زائد منفعل شود و مقهور و هلاك و از فايدت انسانيّت محروم و خواجه قوّت وهمى را به آتش افروزنده مانند كرد و انسان را به حيوانات نارى چه انسان تا در اين عالم بود ازين قوّت مفارق نگردد و قوّت وهم و خيال نفس را به غايت مانع و حاجب است از ادراك معقولات و با اين همه كه چنيناند به ايشان احتياج تمام است .
چنانك در امور معاش به آتش حاجت است و چنانك نور آتش به وقت غيبت آتش نافع است و چون نه در وقت احتياج باشد مضر آيد حكم وهم جائى بود كه صدق بود و جائى كه كذب آنجا كه راست گويد چنان بود كه گويد يك جسم در يك حال در دو مكان نتواند بود و آن چه دروغ گويد چنانك گويد هر چه موجود بود بايد كه بدان اشارت توان كرد و يا گويد ز وراى عالم فضاى ممدود است بىنهايت سمادل به اعتماد تمام در آتش . خواجه مىگويد قوّت وهمى را بوقوفى تمام و وثوقى معقول به كار دارد كه نفس محتاج أو باشد و باشد كه ازو مستغنى بود .
امّا رمز خفّاش ؛ اين محسوسات را بروز ماننده كرد و عقلا كه به محسوسات شناختن قناعت نكنند ، و راى وى قوّتى طلب كنند كه بدان معقولات ادراك كنند و دانند كه حسّ جوهر اشيا را خلوا عن المواد در نيابد . پس خفّاش منزل متوسط طلب كند ميان نور و ظلمت و موحّد منزل متوسط طلبد ميان تعطيل و تشبيه . احكام محسوسات بر ذات بارى تعالى نراند و نفى و تعطيل حقايق اعتقاد نكند ، بل هر چه در معقولات حجّت و برهان اقتضا كند آن را اثبات كند . و چون داند كه حسّ و وهم در حسّ و وهم نيايد و خجل و جبن و شجاعت و رضا و سخط با آنك از علايق امور محسوس است در وهم و حسّ نيايد ، آنك مجرّد و منزّه بود از علايق اوهام و
رسالة الطير ( با ترجمه ودوشرح سهلان ساوي 540 ق وشارح گمنام ) — صفحة 84
مساهمون: أبو علي سينا
ص٨٤