نامهاى نوشتم و از توحيد پرسيدم ، به خط خود در پاسخم نوشت :
« سپاس خدايى را كه سپاس خود را به بندگانش الهام كرد و روايت سهل بن زياد را تا « وقمع وجوده جوائل الأوهام » نقل كرد ، سپس افزود :
آغاز پذيرش ديندارى و اعتقاد به خدا شناخت اوست و كمال شناخت او يگانه دانستن اوست و كمال يگانه دانستنش نفى صفات از اوست چون هر صفتى گواه بر مغايرت با موصوف است و هر موصوفى غير از صفت و با هم بودن آن دو گواه بر دوگانگى آنهاست ، كه چنين چيزى در وجود ازلى و قديم غيرممكن است . بنابراين هر كه خدا را وصف كند او را محدود كرده و هر كه محدودش كند او را متعدّد دانسته و هر كه او را متعدّد داند ، قديم و ازلى بودن او را باطل دانسته ! و هر كه گويد : چگونه است ؟ در پى توصيف او برآمده و هر كه گويد : در چيست ؟ او را در جايى گنجانده است و هر كه گويد : بر چيست ؟ او را نشناخته است و هر كه گويد : كجاست ؟ جاهايى را از او خالى شمرده است . هر كه گويد : ذات او چيست ؟ او را در معرض تجزيه و توصيف آورده است . هر كه گويد ، به چه سمت است ؟ او را در سمت مشخّصى دانسته است . خدا داناست از آنگاه كه معلومى نبوده و خالق است پيش از آنكه مخلوقى باشد و پروردگار است پيش از آنكه پروردهاى باشد . اين چنين ستوده مىشود پروردگار ما و برتر و بالاتر از آن كه وصف كنندگان نسنجيده او را وصف مىكنند » . « 1 »
4 - صدوق از يعقوب بن جعفر نقل كرده است ، مىگويد : از امام
هامش
( 1 ) - كافى : 1 / 140 .