مىزنى ؟ !
حسين گفت : ابوبكر و عمر از تو بهتر بودند ، آنها را به كنيه خطاب مىكردند ، ناراحت نمىشدند ، در حالى كه تو ناراحت شدى و مايلى به عنوان والى خطاب كنند ! عمرى گفت : اين حرف آخرى تو از اوّلى بدتر بود ! حسين گفت : پناه بهخدا ، خداوند به من چنان اجازهاى را نمىدهد و كسى كه من از نسل او خستم !
عمرى گفت : آيا من تو را اينجا خواستم كه بر من فخرفروشى كنى و مرا بيازارى ؟ ! يحيى بن عبداللَّه خشمگين شد و گفت : تو از ما چه مىخواهى ؟ گفت : از شما مىخواهم كه حسن بن محمّد را نزد من بياوريد ! يحيى گفت : ما چنين كارى را نمىتوانيم انجام دهيم ، او هم مثل همهء مردم معلوم نيست كجاست ! تو بهدنبال خاندان عمر بن خطّاب بفرست ، آنها را جمع كن همانطورى كه ما را جمع كردهاى ، سپس يكى يكى آنها را از نظر بگذران اگر نديدى كه در بين آنها كسانى هستند كه بيشتر از حسن غيبت دارند آن وقت به ما انصاف خواهى داد !
عمرى با شنيدن سخنان يحيى سوگند ياد كرد كه زن طلاق باشم و همه بردگانم آزاد ، حسين را آزاد نخواهم كرد مگر امروز و امشب حسن را حاضر كند ! و اينكه اگر او را حاضر كرد كه خوب ، اگر نه به « سويقه » « 1 » رفته و آنجا را خراب مىكند و مىسوزاند و حسين را هزار تازيانه خواهد زد ! و اگر دستش به حسن بن محمّد برسد فورى او را خواهد
هامش
( 1 ) - سويقه ، جايى ( خانههايى ) نزديكى مدينه ، از جمله صدقات اميرالمؤمنين عليه السلام در اختيار بنىحسن بود ( معجم البلدان ، 5 / 18 ) - م .