گرفته ؛ حسن را هشتاد تازيانه و ابن جندب را پانزده و آزاد شدهء عمر راهفت تازيانه زد و دستور داد آنها را داخل مدينه بگردانند درحالى كه پشتشان ( محل خوردن تازيانهها ) باز باشد تا آبرويشان را ببرد ! ازاينرو آن زن هاشميّه صاحب پرچم سياه در روزگار محمّد بن عبداللَّه پيغام داد و گفت : نه ، اين كارها از كرامت بهدور است . تو حق ندارى آبروى كسى از بنىهاشم را ببرى و با اينها چنين زشت رفتار كنى ، درحالى كه تو ستمگرى ! از اين كارها دست بردار و آنها را آزاد كن !
رشتهء سخن دوباره به ماجراى حسين برگشت . راويان گويند : چون آن جمعيت شيعه در منزل ابن افلح گرد آمدند . عمرى موضوع عرضه كردن را سخت گرفت و مردى معروف به ابوبكر بن عيسى حائك آزاد شدهء انصار را بر طالبيان گمارد و آنها را روز جمعه حاضر كرد و اجازه نداد دوباره برگردند تا اينكه مردم شروع به آمدن مسجد كردند ، آنگاه اجازه داد كه درنهايت يك يك آنها آماده شده و براى نماز وضو گرفتند و به مسجد رفتند و چون نماز خواندند همگى را تا عصر در همان چهار ديوارى ( مقصوره ) زندانى كرد سپس آنها را احضار كرد و نام حسن بن محمّد را خواند ، او حاضر نبود ، به يحيى و حسين بن على گفت : بايد او را نزد من بياوريد اگر نه شما دو نفر را بازداشت مىكنم ، چرا كه او سه روز خود را عرضه نكرده است ؛ او يا از شهر بيرون رفته و يا پنهان شده است ! جواب هايى به او دادند ولى يحيى او را دشنام داد و بيرون شد ابنحائك نزد عمرى رفت ، عمرى آن دو ( حسين و يحيى ) را خواست و توبيخ و تهديد كرد ، حسين ( از ياوه گويىهاى او ) خنديد و گفت : يا اباحفص ! تو خشمناكى ! عمرى گفت : مرا مسخره مىكنى و به كنيهام صدا
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 307
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣٠٧