فرزندان و دينم ! لبخندى زد ، سپس گفت : اين شمشير را بگير و هر چه اين خادم بگويد عمل كن ! خادم شمشير را برداشت و به من داد ، مرا به خانهاى برد كه درش بسته بود و باز كرد ، ناگهان داخل خانه چاهى با سه حجرهء در بسته بود كه درِ يكى از آنها را باز كرد كه بيست نفر با مو و گيسو ؛ پير و سالخورده و جوان را به زنجير بسته بودند ، گفت :
اميرالمؤمنين [ ! ] به تو دستور مىدهد كه اينها را بكشى ! همهء آنها علوى از فرزندان على و فاطمه عليهما السلام بودند ، او يكى پس از ديگرى را بيرون مىآورد و من گردن مىزدم تا به آخرين نفر .
آنگاه پيكر و سرهاى آنها را داخل چاه انداخت سپس درِ خانهء ديگرى را باز كرد ، ديدم آنجا هم بيست نفر علوى از فرزندان على و فاطمه عليهما السلام را بستهاند ، خادم گفت : به فرمان اميرالمؤمنين [ ! ] بايد اينها را هم بكشى ! او يكى يكى بيرون مىآورد و من گردن مىزدم و داخل آن چاه مىانداخت تا آخرين نفر را گردن زدم آنگاه درِ خانهء سومى را باز كرد .
در آنجا هم بيست نفر از فرزندان على و فاطمه عليهما السلام با مو و گيسوان در قيد كنده و زنجير ، گفت : اميرالمؤمنين [ ! ] تو را مأمور قتل اينها نيز كرده است ! او يكايك آنها را بيرون مىآورد و من گردن مىزدم و داخل آن چاه مىانداخت تا نوزدهمين نفر ، تنها پيرمردى از آنها باقى ماند رو به من كرد و گفت : اى بدبخت ! روز قيامت موقعى كه تو را به محضر جد ما رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بياورند چه بهانهاى دارى درحالى كه شصت تن از فرزندان او را كه همگى اولاد على و فاطمه عليهما السلام بودند كشتهاى ؟ اندامم مرتعش شد و اعضاى بدنم لرزيد ، آن خادم خشمگين نگاهى به من كرد و تهديدم نمود به طرف آن پيرمرد رفتم و او را ينز كشتم ، بدنش را داخل
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 305
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣٠٥