تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
روز ما در مكه بوديم - به من گفت : عمو ! من عازم بغدادم ، مايلم با عمويم موسى بن جعفر عليهما السلام خداحافظى كنم ، دوست دارم با شما نزد ايشان برويم ، من با او نزد برادرم رفتيم ؛ او در خانه‌اش در محل « حوبه » بود ، اندكى پس از مغرب رسيديم ، در زدم ، برادرم جواب داد ، فرمود : « كيست در مىزند ؟ » گفتم : على . فرمود : « الآن بيرون مىآيم » آن حضرت به كندى وضو مىگرفت ، عرض كردم : زودتر باز كنيد ! فرمود : « زود مىآيم » با پوششى گل‌رنگ بيرون آمد كه سر آن را به گردن خود گره كرده بود ، زير آستانهء در نشست . على بن جعفر عليه السلام مىگويد : خم شدم سر او را بوسيدم و گفتم : براى كارى خدمت شما رسيدم اگر صلاح بدانيد ، خداوند توفيق خير داده و اگر جز آن باشد كه ما چه بسيار خطاكاريم ! فرمود : « آن چه كارى است ؟ » عرض كردم : اين برادرزادهء شما مىخواهد با شما خداحافظى كند و به بغداد رود ! فرمود : « او را صدا بزن ! » او را صدا زدم ! او كه دور ايستاده بود ، نزديك آن حضرت آمد و سر او را بوسيد و عرض كرد : فدايت شوم ! مرا توصيه‌اى بكنيد ! فرمود : « تو را توصيه مىكنم كه دربارهء خون من از خدا بترسى ! » عرض كرد : هر كه سوءقصد شما را دارد خدايش چنين و چنان كند ! شروع كرد : به بدخواه امام عليه السلام نفرين كردن ! برگشت ، دوباره سر آن حضرت را بوسيد ، باز عرض كرد : عموجان ! مرا توصيه كنيد ! فرمود : « تو را توصيه مىكنم كه از خدا دربارهء خون من بترسى ! » باز او به كسى كه نسبت به آن حضرت سوءقصدى داشته باشد نفرين كرد سپس از او فاصله گرفت ، من هم با او رفتم . امام عليه السلام مرا صدا زد ، فرمود : « همانجا