هستيد » و چون امام صادق عليه السلام از دنيا رفت مردم به راست و چپ رفتند ولى من و اصحابم دربارهء امامت شما ترديدى نداشتيم ، بفرماييد : بعد از شما امام كيست ؟ فرمود : « پسرم فلان » . « 1 »
13 - از داوود بن زربى نقل كرده است ، مىگويد : مالى خدمت امام كاظم عليه السلام آوردم مقدارى از آن را گرفت و مقدارى را نزد من گذاشت ، عرض كردم : خداوند امر شما را اصلاح كند ! چرا اين مقدار را وانهاديد ؟
فرمود : « باشد تا صاحب اين امر ( امامت ) آن را از شما بخواهد ! » چون خبر وفات آن حضرت به ما رسيد ، ابوالحسن الرّضا عليه السلام پسرش را فرستاد و آن مال را از من خواست و من هم به او دادم . « 2 »
14 - از يزيد بن سليط نقل كرده است ، مىگويد : ما عازم عمره بوديم ، در بين راه با امام كاظم عليه السلام برخورديم ، گفتم : فدايت شوم ! آيا اينجا را مىشناسى و بهخاطر دارى ؟ فرمود : « آرى ، آيا تو هم مىشناسى و بهخاطر مىآورى ؟ » گفتم : آرى ، من با پدرم شما را با امام صادق عليه السلام به همراه برادرانت همينجا ديديم ، پدرم به آن حضرت ( امام صادق ) گفت :
پدر و مادرم به فدايت ! شما همه امامان پاك هستيد ولى مرگ دامنگير همه است ، به من دستورى تازه بدهيد تا به جانشينان ( فرزندان ) خود بازگويم كه پس ازمن گمراه نشوند ! امام ( صادق ) فرمود : « بسيار خوب اى ابوعبداللَّه ! اينان پسران من هستند - به شما اشاره كرد و گفت - و اين آقا و سرور آنهاست . اوست كه حكم ، فهم ، سخاوت و معرفتِ بدانچه مردم نياز دارند و در امر دين و دنيايشان مورد اختلاف است ، آموخته و
هامش
( 1 ) - كافى : 1 / 313 .
( 2 ) - همان .