تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
اميرالمؤمنين [ ! ] لحظه‌اى مرا به حال خودم گذاشت تا آرام شدم ، گفت : برو داخل زندانِ ما ! موسى بن جعفر عليهما السلام را بيرون كن و سى هزار درهم و پنج دست لباس به‌او بده ! و سه مركب ، او ( و وسايلش ) را بار كن و مخيّر نما بين ماندن با ما يا رفتن از اينجا به هر شهرى كه مىخواهد و دوست دارد ! گفتم : يا اميرالمؤمنين [ ! ] دستور مىدهيد موسى بن جعفر را آزاد كنيم ؟ گفت : آرى . سه مرتبه تكرار كردم ، گفت : آرى ، واى بر تو مىخواهى پيمان‌شكنى كنم ؟ گفتم : يا اميرالمؤمنين [ ! ] چه پيمانى ؟ گفت : در آن ميان كه من در بستر خواب بودم ، ناگهان سياه‌پوستى به من حمله برد كه من بزرگتر از او سياه‌پوستى نديده بودم ؛ روى سينه‌ام نشست و گلويم را گرفت و به من گفت : به ستم موسى بن جعفر را زندانى كرده‌اى ؟ ! گفتم : او را آزاد مىكنم و مىبخشم و خلعت مىدهم ! از من عهد و پيمان خدايى گرفت و از روى سينه‌ام بلند شد درحالى كه نزديك بود روح از بدنم بيرون رود . از نزد او بيرون آمدم و سراغ موسى بن جعفر عليهما السلام رفتم كه در زندان او بود ، ديدم به نماز ايستاده است ، نشستم تا نمازش را سلام داد . سپس سلام اميرالمؤمنين [ ! ] را به او ابلاغ كردم و دستورى كه داده بود به وى خبر دادم ! و جوايزى را كه به او داده بود ، آماده نمودم . فرمود : « اگر دستورى جز اين داده است ، انجام دهيد ! » گفتم : نه به حق جدت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جز اين دستورى نداده است . فرمود : « مرا نيازى به خلعت ، مركب‌هاى سوارى و پول‌هايى كه در آنها حقوق مردم باشد ، نيست » . گفتم : شما را به خدا برنگردانيد ، مباداكينه ورزد ! فرمود : « هر چه دوست دارى انجام بده ! » پس دست آن حضرت را گرفتم و او را از زندان