بامداد آن شب گرفتند ، در مدينه بر او وارد شدم به من گفت : الساعه نزد وزير ؛ يحيى بن خالد بودم ، نقل كرد : از هارون الرشيد شنيده است كه خطاب به قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىگفت : يا رسول اللَّه پدر و مادرم به فدايت ! از كارى كه تصميم گرفتهام از شما معذرت مىخواهم ؛ مىخواهم موسى بن جعفر را بگيرم و زندانى كنم ، زيرا كه مىترسم بين امّت تو جنگى بهوجود آورد ، خونهايشان در آن ريخته شود ! من گمان مىكنم كه فردا او را بگيرد . همين كه فردا شد فضل بن ربيع را به سراغ آن حضرت فرستاد درحالى كه او در مقام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به نماز ايستاده بود ، دستور داد او را گرفتند و زندانى كرد . « 1 »
6 - از فضل بن ربيع نقل كرده است ، مىگويد : شبى با يكى از كنيزانم در بستر خواب بودم همين كه نيمهء شب شد صداى حركت در كوچك را شنيدم ، ترسيدم ، كنيز گفت : شايد در اثر باد بود . طولى نكشيد ، ديدم درِ بزرگ باز شد ، ناگهان مسرور بزرگ ( دربان خليفه ) واردشد - بدون اينكه سلام دهد - گفت : خليفه را درياب ! از خود نا اميد شدم و با خود گفتم : اين مسرور است بدون اجازه و سلام وارد شد . چيزى جز كشتن من در كار نيست . من در حال جنابت بودم جرأت نكردم بگويم : مهلت بده تا غسل كنم ! كنيز وقتى كه ديدمن سرگردان و نگرانم ، گفت : به خدا اعتمادكن و بلند شو ! بلند شدم و لباسهايم را پوشيدم با او بيرون رفتم تا به سراى خليفه رسيدم ، به اميرالمؤمنين [ ! ] سلام دادم ، او در رختخواب بود ، جواب سلام مرا داد ، آرام گرفتم . پرسيد : تو نگران شدى ؟ گفتم : آرى يا
هامش
( 1 ) - عيون الأخبار : 1 / 73 .