سرش گرداند . پس بر هارون وارد شدم ، ديدم مانند زن فرزند مرده سرگردان است ! همين كه مرا ديد گفت : يا فضل ! گفتم : لبّيك ! گفت : پسر عمويم را آوردى ؟ گفتم : آرى . گفت : او را نارحت كه نكردى ؟ گفتم : خير .
گفت : به او نگفتى كه من نسبت به او خشمگين بودم ؟ زيرا كه در دلم چيزى گذشته بود بدون اينكه اراده كنم ! بگو : وارد شود !
اذن دادم ، امام عليه السلام وارد شد ، همين كه چشم هارون به آن حضرت افتاد از جا بلند شد با او معانقه كرد و گفت : پسرعمو ! برادر و وارث نعمت من ، خوش آمدى ! سپس او را كنار زانوهايش نشاند و گفت : چه چيز شما را از ديدار ما بازداشته است ؟
امام عليه السلام فرمود : « وسعت ملك و علاقهء شما به دنيا مانع ديدار ما شده است » .
آنگاه هارون دستور داد مشگدانى آوردند با دست خود امام را معطّر ساخت ، سپس دستور داد چند دست لباس و دو بدره اشرفى « 1 » آوردند ، موسى بن جعفر عليهما السلام فرمود : « به خدا سوگند اگر نبود مصلحت تزويج دختران و پسران از فرزندان ابوطالب تانسل وى قطع نشود ، هرگز قبول نمىكردم » .
سپس امام عليه السلام برگشت درحالى كه مىگفت : « سپاس خداوندى را كه پروردگار جهانيان است » .
فضل پرسيد : يا اميرالمؤمنين [ ! ] خواستيد او را مجازات كنيد ولى خلعت داديد و گرامى داشتيد ؟ گفت : اى فضل ! وقتى كه تو دنبال او رفتى
هامش
( 1 ) - هر بدره هزار درهم بود - م .