مىگوييم جهان مخلوق است ، يعنى اينكه برحسب اندازههاى معين ومحدود ومناسب با غرضى است كه براي آن آفريده شده است . « خلق در لغت به معنى تقدير است » و « حكيم كار باطل نمىكند بلكه ايجاد أو براي غرضى مطابق با حكمت است . . . كه براي آن غرض ايجاد ومهيا كرده است . بنا بر اين هيچ چيز جز براي رسيدن به كمالى كه أو تعيين كرده ، خلق وتقدير نشده است وآمادهء پذيرش فعل خاصي است كه أو را براي آن آماده ساختهاند » . پس انسان همانند أشياء ديگر ، با تواناييهاى معيّنى كه مخصوص افعال ويژهاى است آفريده شده است .
فعل انسان از يك سو متوقف بر اين تواناييهاست واز سوى ديگر متوقف بر قابليتها واستعدادهاى أشياء است . بنا بر اين ، در هر حال وابسته به تقدير كسى است كه خلق وامر به دست اوست .
خلاصه اينكه ، انسان آفرينندهء افعال خويش است به سبب تعلّقى كه فعل به نيرو وقدرت وتدبير أو دارد ، وايجاد فعل أو متوقف بر طبائع أشياء است كه آفريدهء خدا وايجاد كردهء اوست .
آنچه تذكر آن لازم است اين است كه موضع عامري در مورد آزادى ارادهء انساني همانند موضع ابن رشد در الكشف عن مناهج الأدلة في عقايد الملة است .
13 . صلاح واصلح .
عامري گويد « كه ألفاظ « صلاح » و « اصلح » از يك معنى إضافي حكايت دارد نه يك معنى ذاتي » . به چيزى نمىتوان خوب يا خوبتر گفت مگر در اضافه با غرضى معين . وچون مسأله چنين است پس بايد دانست كه موجودات اين عالم يا دائم الوجود وهميشگىاند وتا جهان برجاست دوام دارند ، كه در اين صورت براي غرضى كه آفريده شدهاند اصلح از آن معنى ندارد ( مثل خورشيد وماه . . . ) يا به شخص هميشگى نيستند بلكه دوام آنها تا پايان جهان ، به نوع است . در اين گونه موجودات گر چه هر شخص براي غرض خاصي صالح است ، اما مىتوان براي همان غرض خاص فرد ديگرى را اصلح از آن دانست . » از آنچه گذشت ، مىتوان نتيجة گرفت كه در كليات ، اصلح براي غرض خاص از وجود آنها ، معنى ندارد . اما جزئيات مندرج در ذيل آنها هر يك مىتواند نسبت به غرض كلى اصلح از ديگرى باشد . بنا بر اين قائلان به « اصلح وصلاح » همه به حقيقت مسأله نزديك شدهاند ، ليكن به كنه آن دست نيافتهاند .
اينكه كليات به همان نحو كه هستند اصلحاند دليل است بر قدرت نامتناهى خداوند واينكه در بين جزئيات ، صالح واصلح متصوّر است ، دليل است بر وجود غرضى كه خداوند در برابر انسان نهاده تا بدان قيام كند ، زيرا توان تحقق بخشيدن وأسباب آن را در اختيار أو نهاده است .
بدين ترتيب عامري دو مذهب جبر وتفويض را به اين دليل كه هر يك نيمى از حقيقت را دربردارند ويكى غايت وجودي انسان را ناديده مىگيرد وديگرى براي انسان تكليف ما لا يطاق تعيين مىكند ، پوچ وباطل معرفى مىنمايد .