به هفتاد زنجير تبديل مىشود هر زنجيرى هفتاد ذراع است ما بين ذراع حلقه هايى است به تعداد قطرهها و بارانها كه هر حلقهاى از آنها را روى كوههاى زمين بگذارند كوه را آب مىكند .
بر تن او هفتاد پوشش از قطران آتش است و صورتهاى ايشان را آتش مىپوشاند و بر سر كلاهى از آتش دارد و در پيكر او جاى خالى نيست مگر در آن حلقهاى از آتش است و در پاهايش پابندانى از آتش دارد ، بر سرش تاجى است شصت ذراع از آتش كه بر سرش صد و شصت سوراخ ايجاد كرده كه از هر طرف آن سوراخها دود در مىآيد ، مغزش از آن آتش به جوش آمده به روى شانه هايش جارى است ، از آن سيصد رود جارى است و شصت رود از چرك و خون ، قبرش بر او چون نيزه بر پيكان تنگ است و از اين تنگى گور و از بو و تيرگى زياد و ناله و فرياد و بو و گند صورتهايشان سياه و كرمهايشان بزرگ و ناخنهايى چون ناخنهاى گربه دارند ، لاشخورها گوشتش را مىخورند و استخوانهايش را خراش مىدهند و خونش را مىخورند و جز او خوردنى و آشاميدنى ندارند .
آنگاه يك باره به سينهاش مىزنند ، روى سر هفتاد سال سقوط مىكند تا به حُطَمه ( آتش شعله ور ) مىافتد همين كه افتاد ، او و شيطان او را مىزنند و شيطان او را با زنجيرها مىكشد ؛ هر چه به سرش بخورد نگاهى به صورت زشت او كند ، از عصبانيت صورت درهم كشد ، آنجاست كه مىگويد :
« يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ »
« 1 » واى بر
هامش
( 1 ) - زخرف / 38 : كاش ميان من و تو فاصلهء مشرق و مغرب بود ! چه بد قرين و هم نشينى هستى تو !