وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ » .
« 1 »
فرعون اولاد بنىاسرائيل را هر چه به دنيا مىآوردند همچنان مىكشت ولى مادر موسى را كه او را تربيت مىكرد گرامى مىداشت و نمىدانست كه هلاكت وى به دست اوست !
چون موسى به راه افتاد ! روزى نزد فرعون بود ، موسى عطسهاى زد و گفت : الحمدللَّه رب العالمين فرعون به او پرخاش كرد و او را سيلى زد و گفت : اين چه حرفى است كه مىگويى ؟ موسى چنگى به ريش او زد ؛ او كه ريش بلندى داشت مقدارى را كند و از اين بابت سخت غمگين شد كه چرا فرعون او را سيلى زد ؟ !
فرعون تصميم گرفت او را بكشد ، همسرش گفت : اين نوجوان است نمىداند چه مىگويد ! فرعون گفت : بلكه خوب مىداند ، پس همسرش گفت :
مقدارى خرما و آتش در جلوى او بگذاريد ! اگر آنها را تشخيص داد پس همان طورى است كه شما مىگوييد !
فرعون ( طبقى ) خرما و ( منقلى ) آتش جلوى موسى گذاشت و به او گفت : بخور ! او دستش را به طرف خرما دراز كرد ، جبرئيل آمد و دست او را به سمت آتش برگرداند ، آتش را برداشت در دهانش گذاشت و زبانش سوخت و داد كشيد و گريه كرد ! آسيه به فرعون گفت : من نگفتم : او نمىفهمد ! پس فرعون از او درگذشت !
راوى مىگويد : به امام باقر عليه السلام گفتم : چه مدت موسى از مادرش دور
هامش
( 1 ) - قصص / 13 : ما موسى را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غم و اندوهى در دل او نماند و بداند كه وعدهء الهى حق است اگر چه بيشتر مردم نمىدانند .