و سجده را طول دادند سپس سربلند كردند و به پادشاه گفتند : كسى را بفرست نزد قبر پسرت او را خواهيد ديد انشاءاللَّه كنار قبرش ايستاده است !
امام عليه السلام فرمود : « مردم درآمده بودند ، تماشا مىكردند ، ديدند او از قبرش درآمده خاك سرش را پاك مىكند ! نزد پادشاه آوردند ، شناخت كه پسر خود اوست ، پرسيد : پسرم حالت چه طور است ؟
گفت : من مرده بودم ديدم دو مرد همين ساعت در حال سجده در حضور پروردگارم از او درخواست مىكنند تا مرا زنده كند و او مرا زنده كرد . شاه گفت : اگر آن دو مرد را ببينى مىشناسى ؟ گفت : آرى .
همهء مردم به بيابان رفتند ، يكى يكى مىآمدند و رد مىشدند ، پدرش گفت : خوب نگاه كن ! او مىگفت : اين نيست ، نيست تا اين كه پس از جمع زيادى يكى از آن دو نفر گذشت ، گفت : اين يكى از آن دو نفر بود ، با دستش اشاره كرد ! سپس گروه زيادى ديگرى نيز رد شدند تا اين كه رفيق ديگر او را ديد و گفت : اين مرد ديگرى است .
پس آن پيامبرِ رفيقِ آن دو مرد گفت : اما من به خداى شما ايمان آوردم و دانستم كه آنچه شما آوردهايد حق است . پس از او پادشاه نيز گفت : من هم به خداى شما ايمان آوردم و تمام مردم مملكت او نيز ايمان آوردند . » . « 1 »
3 - در روايت ابوالجارود از امام باقر عليه السلام دربارهء آيه :
« لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي
هامش
( 1 ) - تفسير قمى : 2 / 212 و 213 .