ايستاد ، گفت : من مردى هستم كه در بيابان بى آب و علفى از زمين عبادت مىكردم ، مايل شدم كه خداى پادشاه را پرستش كنم ، كلام او را به گوش شاه رساندند .
شاه گفت : او را وارد بتكده كنيد ، او را وارد آنجا كردند ، يك سال با دو رفيقش آنجا ماند و گفت : به اين ترتيب گروهى گام به گام از دينى به دينى تغيير عقيده مىدهند . آيا با من همراهى نمىكنيد ؟ آيا شما دو نفر به معرفت و آگاهى من اعتراف نداريد ؟
سپس به حضور آن شاه رسيد ، شاه گفت : به من اطّلاع دادند كه تو خداى مرا مىپرستى پس همواره تو برادر منى ؛ هر خواستهاى دارى از من بخواه ! گفت : اى پادشاه مرا حاجتى نيست ولى دو مرد را در بتكده ديدم ، آنها چه گناهى دارند ؟ پادشاه گفت : اين دو مرد نزد من آمدند تا دين مرا باطل كنند و مرا به خداى آسمانى دعوت مىكردند .
گفت : پادشاه ! با اينها گفتگوى خوبى داشته باشيم ، اگر حق با آنها بود ما از آنها پيروى مىكنيم و اگر با ما بود آنها وارد آيين ما شوند در آن صورت به نفع آنها خواهد بود آنچه به نفع ماست ولى آنچه به زيان آنهاست به زيان ما نخواهد بود .
امام عليه السلام فرمود : « پس از اين پيشنهاد ، پادشاه به دنبال آن دو نفر فرستاد وقتى كه به حضور شاه آمدند رفيقشان گفت : شما براى چه نزد پادشاه آمديد ؟ گفتند : آمديم تا به پرستش خدايى دعوت كنيم كه آسمانها و زمين را آفريده و در رحم مادران هر چه ( پسر يا دختر ) بخواهد مىآفريند و هرطور بخواهد صورتگرى مىكند و درختان و ميوهها را مىروياند و از آسمان باران نازل مىكند . او در جواب گفت : خداى شما
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 133
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٣٣