تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
مى شنيدم كه رسول خدا ( ص ) نيمه شبها در مورد تو به على سفارش مى كرد ، ميثم سراغ حسين بن على ( ع ) را گرفت ، گفت : او در نخلستان است ، گفت : به او بگو كه من دوست دارم بر او سلام دهم و ما با يكديگر در پيشگاه پروردگار جهان ملاقات خواهيم كرد و امروز فرصت ديدار او را ندارم و مى خواهم باز گردم ، ام سلمه بوى خوش خواست و ريش ميثم را معطر كرد ، [ ميثم ] گفت : همانا به زودى اين ريش از خون خضاب مىشود ، ام سلمه پرسيد چه كسى اين خبر را به تو داده است گفت سرورم به من خبر داده است ، ام سلمه گريست و گفت او فقط سرور تو نيست كه سرور من و سرور همه مسلمانان است و سپس او را وداع گفت . چون به كوفه بازگشت او را گرفتند و پيش عبيد الله بن زياد بردند ، و به ابن زياد گفته شد كه اين از برگزيده‌ترين مردم در نظر ابو تراب بوده است ، ابن زياد گفت : اى واى بر شما ، همين مرد عجمى گفتند آرى ، عبيد الله بن ميثم گفت : پروردگارت كجاست گفت در كمينگاه است ، ابن زياد گفت ارادت تو نسبت به ابو تراب را به من خبر داده‌اند ، گفت تا حدودى چنين بوده است و حالا تو چه مى خواهى ابن زياد گفت : مى گويند او ترا از آنچه به زودى خواهى ديد آگاه كرده است ، گفت : آرى ، او به من خبر داده است ، پرسيد او دربارهء كارى كه من با تو انجام خواهم داد چه گفته است گفت به من خبر داده است كه تو مرا در حالى كه نفر دهم خواهم بود بر دار مى كشى و چوبهء دار من از همه كوتاهتر خواهد بود و من از همگان به زمين نزديكترم ، ابن زياد گفت : به طور قطع با گفتار او مخالفت خواهم كرد ، ميثم گفت : اى واى بر تو چگونه مى توانى با او مخالفت كنى و حال آنكه او از قول رسول خدا و رسول خدا از جبريل و جبريل از خداوند چنين خبر داده است ، و چگونه مى توانى با اينان مخالفت كنى ، همانا به خدا سوگند من جايى را كه در كوفه بر صليب كشيده مى شوم مى دانم كجاست و من نخستين خلق خدايم كه در اسلام بر دهانش همچون دهان اسب لگام خواهند زد . ابن زياد ، ميثم را زندانى كرد و مختار بن ابى عبيد ثقفى را هم با او زندان كرد ، در همان حال كه آن دو در زندان ابن زياد بودند ميثم به مختار گفت : تو از زندان اين مرد رها مى شوى و براى خونخواهى حسين عليه السلام خروج خواهى كرد و اين ستمگرى را كه ما در زندان او هستيم خواهى كشت و با همين پايت چهره و گونه‌هايش را لگد خواهى كرد ، و چون ابن زياد مختار را براى كشتن فرا خواند ناگاه پيك با