تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
ابراهيم بن ميمون ازدى ، از حبة عرنى نقل مىكند كه مى گفته است جويرية بن مسهر عبدى از مردان صالح و دوست على عليه السلام بود و على او را سخت دوست مى داشت ، روزى در حال حركت به جويريه نگريست و او را صدا كرد و فرمود : اى جويرية نزديك من بيا كه هر گاه ترا مى بينم دلم هواى تو مىكند . اسماعيل بن ابان مى گويد صباح ، از قول مسلم ، از حبة عرنى نقل مىكند كه مى گفته است روزى همراه على ( ع ) در حال حركت بوديم ، برگشت و به پشت سر خود نگريست و جويريه را ديد كه دور تر از او در حركت است ، او را صدا كرد و فرمود : اى جويريه بى پدر [ براى تحبيب ] به من ملحق شو ، مگر نمى دانى كه ترا دوست مى دارم و به تو مهر مى ورزم . گفت : جويريه به سوى او دويد . على ( ع ) به او گفت : چيزهايى به تو مى گويم حفظ كن ، و آهسته با يكديگر سخن مى گفتند ، جويرية گفت : اى امير المومنين ، من مردى فراموشكارم ، فرمود : اين سخن را براى تو دوباره مى گويم تا حفظ شوى و در پايان گفتگوهايش به جويريه فرمود : اى جويريه دوست ما را تا هنگامى كه ما را دوست مى دارد دوست بدار و چون ما را دشمن داشت او را دشمن بدار و با دشمن ما تا هنگامى كه ما را دشمن مى دارد دشمن باش و چون ما را دوستدار شد او را دوست بدار . گويد : گروهى از مردمى كه در كار على ( ع ) شك و ترديد داشتند مى گفتند : او را مى بينيد ، گويا جويريه را وصى خود قرار داده است همانگونه كه خودش مدعى وصايت رسول خدا ( ص ) است ، و اين موضوع را به سبب شدت ارادت او به امير المومنين مى گفتند . روزى جويرية پيش على ( ع ) آمد و آن حضرت بر پشت خوابيده بود و گروهى از يارانش حاضر بودند ، جويريه على ( ع ) را صدا كرد و گفت : اى خفته بيدار شو ، كه بر سرت ضربتى خواهد خورد كه ريش تو از خونت خضاب خواهد شد ، امير المومنين عليه السلام لبخندى زد و فرمود : اى جويريه سرانجام ترا برايت مى گويم ، سوگند به كسى كه جان من در دست اوست ترا مى گيرند و كشان كشان نزد سركشى بى اصل مى برند و او دست و پاى ترا مى برد و سپس زير چوبه دار كافرى ترا به صليب مى كشد . گويد : به خدا سوگند چيزى نگذشت كه زياد ، جويريه را گرفت و دست و پايش را بريد و او را كنار چوبه دار ابن مكعبر بر دار كشيد ، چوبه دار او بلند بود ، جويريه را بر چوبه كوتاهى كنار او بر دار كشيد . ابراهيم ثقفى در كتاب الغارات ، از احمد بن حسن ميثمى نقل مىكند كه