تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
مى گفته است ، ميثم تمار بردهء آزاد كردهء على عليه السلام برده زنى از بنى اسد بود ، على ( ع ) او را از آن زن خريد و آزاد كرد و از او پرسيد نامت چيست گفت : سالم ، فرمود رسول خدا ( ص ) به من خبر داده است كه نام تو كه پدرت در عجم بر تو نهاده « ميثم » بوده است . گفت : آرى خداى و رسولش و تو اى امير المومنين راست مى گوييد و به خدا سوگند نام من همان است . فرمود : به نام خود برگرد و سالم را رها كن و ما كنيه ترا « ابو سالم » قرار مى دهيم ، گويد : على ( ع ) او را بر علوم بسيار و رازهاى پوشيده‌يى از اسرار نهانى وصيت آگاه كرده بود و ميثم برخى از آن را مى گفت و گروهى از مردم كوفه در آن مورد ترديد مى كردند و على ( ع ) را به خرافه‌گويى و تدليس متهم مى ساختند ، تا آنكه روزى امير المومنين ( ع ) در حضور گروه بسيارى از اصحاب خود كه ميان ايشان مخلص و شك كننده هم بود به ميثم فرمود : تو پس از من گرفته مى شوى و بر دار كشيده خواهى شد ، روز دوم از سوراخهاى بينى و دهانت خونى مى ريزد كه ريشت را خضاب مىكند و روز سوم بر تو زوبينى زده شود كه جان خواهى سپرد ، منتظر باش ، و جايى كه ترا به صليب مى كشند كنار در خانهء عمرو بن حريث است و تو دهمين آن ده تن خواهى بود و چوبه تو از همه چوبه‌ها كوتاهتر و به زمين نزديكتر است و درخت خرمايى را كه تو بر چوب تنهء آن بر دار كشيده مى شوى نشانت خواهم داد و پس از دو روز آن درخت خرما را نشانش داد . ميثم كنار آن درخت مى آمد و نماز مى گزارد و مى گفت : چه فرخنده خرما بنى ، كه من براى تو آفريده شده‌ام و تو براى من رسته‌اى پس از كشته شدن على عليه السلام ميثم همواره به آن درخت سركشى مى كرد تا آن را بريدند ، او همچنين مواظب تنه آن درخت بود و از كنار آن آمد و شد مى كرد و به آن مى نگريست و هر گاه عمرو بن حريث را مى ديد به او مى گفت : من همسايهء تو خواهم شد حق همسايگى مرا نيكو رعايت كن ، عمرو كه نمى دانست او چه مى گويد به او مى گفت : آيا مى خواهى خانهء ابن مسعود را بخرى يا خانه ابن حكيم را . . . گويد : ميثم در سالى كه كشته شد حج گزارد و پيش ام سلمه رضى الله عنها رفت ، ام سلمه از او پرسيد تو كيستى گفت : مردى عراقى هستم ، ام سلمه از او خواست نسبت خويش را بگويد ، او گفت : كه من غلام آزاد كرده على ( ع ) هستم ، ام سلمه گفت : آيا تو هيثمى گفت : نه كه من ميثم هستم ، ام سلمه گفت : سبحان الله ، به خدا سوگند چه بسيار