اى اشعث ، كشته شدگان ما كجايند و سپس شمشير خود را كشيد كه بر اشعث فرود آورد ، خطا كرد و ضربت سبكى به كفل اسب او زد ، مردم بر او فرياد كشيدند كه دست نگهدار و او دست بداشت ، اشعث پيش قوم خود برگشت ، احنف و معقل بن قيس و مسعر بن فدكى و تنى چند از مردان بنى تميم پيش او رفتند و تنفر خود را از كار عروة اظهار داشتند و از او عذر خواستند ، اشعث پذيرفت و به حضور على عليه السلام رفت و گفت : اى امير المومنين من موضوع حكميت را بر صفوف مردم شام و مردم عراق عرضه داشتم و همگان گفتند : راضى و خشنوديم تا آنكه از كنار رايات بنى راسب و گروهى اندك از ديگر مردمان عبور كردم كه آنان گفتند : ما راضى نيستيم حكمى نيست مگر براى خدا و اكنون همراه مردم عراق و شاميان بر آنان حمله بريم و آنانرا بكشيم ، على عليه السلام فرمود مگر غير از يكى دو رايت و گروهى از مردم بودهاند گفت نه ، فرمود : رهايشان كن .
نصر مى گويد : على عليه السلام چنين پنداشته بود كه شمار ايشان اندك است و نبايد به آنان اعتنايى كرد ولى ناگهان صداى مردم او را به خود آورد كه از هر سو و ناحيه فرياد مى زدند ، حكمى نيست مگر براى خدا ، اى على حكم براى خداوند است نه براى تو ، راضى نيستيم كه مردان در دين خدا حكميت و داورى كنند ، خداوند فرمان خود را در مورد معاويه و يارانش صادر فرموده است ، كه بايد كشته شوند يا زير فرمان ما در آيند و به آنچه ما براى آنان حكم كنيم تن دهند ، ما همان هنگام كه به تعيين آن دو داور راضى شديم لغزش و خطا كرديم و اينك كه خطا و لغزش ما براى ما آشكار شده است به سوى خدا بازگشته و توبه كردهايم ، تو هم اى على همانگونه كه ما باز گشتيم باز گرد و همانگونه به درگاه خدا توبه كن و گرنه از تو بيزارى مى جوييم . على عليه السلام فرمود : واى بر شما آيا پس از رضايت و عهد و ميثاق برگرديم مگر خداوند متعال نفرموده است « به عهدها وفا كنيد » مگر نفرموده است « چون با خدا عهدى بستيد وفا كنيد و هرگز پيمانها و سوگندهايى را كه استوار شده است مشكنيد و حال آنكه خداوند را بر خود كفيل قرار دادهايد » و على ( ع ) از اينكه از آن عهد برگردد خوددارى فرمود و خوارج هم موضوع حكميت را گمراهى مى دانستند و از طعن در آن مورد خوددارى نمى كردند و از على ( ع ) اظهار بيزارى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٥٣