تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
محو كنى ديگر هرگز به تو باز نگردد ، آن را محو مكن . على عليه السلام فرمود : امروز هم چون روز صلح حديبيه است كه چون صلحنامه را نوشتند آغاز آن چنين بود : « اين عهدى است كه بر طبق آن محمد رسول خدا با سهيل بن عمرو مصالحه نمود » سهيل گفت : اگر من مى دانستم و معتقد بودم كه تو رسول خدايى هرگز با تو جنگ و مخالفت نمى كردم و در آن صورت من در جلوگيرى از تو كه رسول خدا باشى براى طواف به بيت الله الحرام ستمگر خواهم بود ، و بنويسيد « از محمد بن عبد الله » ، پيامبر ( ص ) به من فرمودند « اى على من به طور قطع رسول خدايم و من محمد بن عبد الله هستم و اينكه در عهد نامه خود براى ايشان بنويسم ، از محمد بن عبد الله ، رسالت مرا از من محو نمى كند ، همانگونه كه مى خواهند بنويس و آنچه را مى خواهند محو كنى محو كن و همانا كه براى تو هم نظير اين موضوع پيش خواهد آمد و در حالى كه مورد ستم خواهى بود ، عنوان خود را عطا خواهى كرد » . نصر مى گويد : و روايت شده است كه عمرو عاص نامه را نزد على ( ع ) آورد و از او خواست عنوان امير المومنين را از نام خود پاك كند و در اين هنگام بود كه على ( ع ) داستان صلح حديبيه را براى عمرو عاص و حاضران بيان كرد و فرمود : آن عهدنامه را من ميان خودمان و مشركان نوشتم ، امروز هم [ چنان نامه‌يى ] ميان خودمان و فرزندان آنان مى نويسم ، همانگونه كه رسول خدا ( ص ) براى پدران ايشان نوشت و اين هم شبيه و نظير آن است . عمرو گفت : سبحان الله آيا ما را به كافران تشبيه مى كنى و حال آنكه ما مسلمانيم على ( ع ) گفت : اى پسر نابغه كدام زمان دوست كافران و دشمن مسلمانان نبوده‌اى عمرو برخاست و گفت : به خدا سوگند پس از امروز ميان من و تو مجلسى صورت نخواهد گرفت . و على فرمود : همانا به خدا سوگند اميدوارم كه خداوند [ ما را ] بر تو و يارانت چيره گرداند . در اين هنگام گروهى كه شمشيرهاى خود را بر دوش خويش نهاده بودند پيش آمدند و گفتند : اى امير المومنين به هر چه مى خواهى فرمان بده ، سهل بن حنيف به آنان گفت : اى مردم اين انديشه خود را باطل بدانيد كه ما شاهد صلح پيامبر ( ص ) در حديبيه بوده‌ايم و اگر جنگ را به مصلحت مى دانستيم همانا جنگ مى كرديم . ابراهيم بن ديزيل [ بر گفتار سهل بن حنيف ] اين را هم افزوده است : من خودم
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 347 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى