عثمان نامهيى نوشت و تقاضا كرد از ايشان راضى شود و آنان را به كوفه برگرداند .
ابو جعفر محمد بن جرير طبرى كه خدايش رحمت كناد مى گويد : پس از آن در سال يازدهم خلافت عثمان ، سعيد بن عاص پيش او آمد و چون سعيد به مدينه رسيد ، گروهى از صحابه جمع شدند و در مورد سعيد و كارهاى او و قوم و خويش بازى - عثمان و اينكه اموال مسلمانان را در اختيار ايشان مى گذارد گفتگو كردند و بر اعمال عثمان خرده گرفتند و عامر بن عبد القيس را كه نام اصلى پدرش عبد الله است و از خاندان بنى عنبر و قبيلهء تميم و بسيار پارسا بود پيش عثمان فرستادند . او پيش عثمان رفت و گفت : گروهى از صحابه جمع شدند و در كارهاى تو نگريستند و چنان ديدند كه مرتكب كارهاى نارواى بزرگى شدهاى ، اينك از خدا بترس و توبه كن .
عثمان گفت : اين را ببينيد مردم مى پندارند كه قارى قرآن است و آمده است با من در مورد چيزى كه نمى داند سخن بگويد . به خدا سوگند كه نمى دانى خداوند كجاست عامر گفت : نه به خدا سوگند مى دانم كه خداوند در كمين است .
عثمان عامر را از پيش خود بيرون كرد و عبد الله بن سعد بن ابى سرح و معاويه و سعيد بن عاص و عمرو بن عاص و عبيد الله بن عامر را كه امراى ولايات بودند و آنان را قبلا به مدينه احضار كرده بود فرا خواند و با آنان مشورت كرد و گفت : هر اميرى را وزيران و خير خواهانى است و شما وزيران و خير خواهان منيد و مورد اعتماديد و مى بينيد كه مردم چه كردهاند و از من خواستهاند كارگزاران خويش را از كار بر كنار كنم و از همهء چيزها كه خوش نمى دارند به چيزهايى كه خوش مى دارند باز گردم ، اينك كوشش كنيد و رأى خود را بگوييد .
عبد الله بن عامر گفت : اى امير المومنين من براى تو چنين مصلحت مى بينم كه آنان را از خويشتن به جهاد وا دارى تا براى تو خوار و زبون گردند و همه به حفظ خويش پردازند و انديشهيى جز زخم پشت مركوب خود و شپش جامه و پوست خويش نداشته باشند .
سعيد بن عاص گفت : درد را از خود دور و جدا كن و آنچه را كه از آن بيم دارى از خود ببر و قطع كن . هر قومى را رهبرانى است كه چون آنان نابود شوند
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 273
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٧٣