بگذرى و اگر آنجا لشكرى ديدى بر آنان غارت بر ، و گرنه از آنجا برو تا بر انبار غارت برى و اگر در آن هم لشكرى نيافتى برو تا به مداين برسى و بر آن حمله برى و از آنجا پيش من برگرد ، و از نزديك شدن به كوفه خوددارى كن و بدان كه چون بر مردم انبار و مداين حمله كنى و غارت برى مثل آن است كه به كوفه حمله بردهاى ، و اى سفيان ، توجه داشته باش كه اين گونه غارت كردنها و حمله بردن بر عراقيان دلهاى آنان را به وحشت مى اندازد . در عين حال دل كسانى را كه ميان ايشان طرفدار مايند شاد كن و همه كسانى را كه از جنگ و ستيز بيمناكند و يا ترس دارند كه مورد تعرض قرار گيرند به سوى ما فرا خوان ، و با هر كس برخورد مى كنى كه عقيدهاش بر خلاف عقيده تو است او را بكش و تمام دهكدههايى را كه از آنها مى گذرى ويران كن و اموال را به غارت بركه غارت اموال هم شبيه به كشتن است ، بلكه براى دل درد انگيزتر است .
[ سفيان بن عوف ] گويد : من از پيش معاويه بيرون آمدم و براى خود لشكر گاه ساختم و معاويه برخاست و براى مردم سخنرانى كرد و گفت : اى مردم به پا خيزيد و براى جنگ همراه سفيان بن عوف برويد كه كارى بس بزرگ است و در آن پاداشى بزرگ خداوند به خواست خود به شما ارزانى مى دارد ، و سپس از منبر فرود آمد .
سفيان مى گويد : سوگند به خداوندى كه خدايى جز او نيست سه روز از اين سخن نگذشته بود كه همراه شش هزار تن بيرون آمدم و از كناره فرات شتابان پيش مى رفتم تا به هيت رسيدم . به آنان خبر رسيده بود كه من آنان را فرو خواهم گرفت ، از رودخانهء فرات گذشته بودند و من در حالى به آن شهر رسيدم كه هيچكس در آن نبود ، گويى هرگز ساكنى در آن نبوده است ، آن شهر را در نور ديدم و به صندوداء رسيدم كه همگان گريخته بودند و آنجا هم هيچكس نبود و براى فتح انبار حركت كردم ، آنان را از آمدن من ترسانده بودند . فرماندهء پادگان آمد و مقابل من ايستاد و من اقدامى نكردم و بر او حمله نبردم و چند نوجوان از مردم شهر را گرفتم و گفتم : به من بگوييد در انبار چند تن از اصحاب على عليه السلام هستند گفتند : تمام شمار پادگان پانصد تن هستند ، ولى پراكنده شده و گروهى از ايشان به كوفه برگشتهاند و شمار افرادى را كه اكنون در پادگانند نمى دانيم ، شايد دويست مرد باشند . گويد : من فرود آمدم و ياران خود را به صورت لشكرهاى مختلف سازماندهى كردم و هر يك از لشكرها را در پى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 248
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٤٨