اوست و با وجود اين آن دو تن بر على ( ع ) ، حالت شوخ بودنش را عيب مى كردند و خرده مى گرفتند نصر [ بن مزاحم ] مى گويد : در اين هنگام عمرو اين ابيات را سرود : « اى معاويه ، به سادگى دين خود را به تو نمى بخشم و در قبال آن از تو به دنيا نمى رسم . بنگر كه چگونه بايد رفتار كنى ، اگر مصر را به من ارزانى مى دارى كه سودى سرشار برم ، در آن صورت در قبال آن پيرى را در اختيار خود مى گيرى كه سود و زيان مى رساند . . . » .
شيخ ما ابو عثمان جاحظ مى گويد : هواى دل عمرو عاص در پى مصر بود زيرا كه خودش آن را در سال نوزدهم هجرت گشوده بود و آن به روزگار حكومت عمر بود ، و به سبب بزرگى مصر در نفس خود و اهميت آن در سينهاش و اطلاعى كه از بزرگى و اموال آن داشت به نظرش مهم نمى آمد كه آن را بهاى دين خود قرار دهد و اين موضوع در آخرين مصرع ابيات فوق گنجانيده شده و معنى گفتار اوست كه مى گويد : « و من به آنچه كه تو آن را باز مى دارى ، از دير باز شيفته و آزمندم . » نصر [ بن مزاحم ] مى گويد : معاويه به عمرو عاص گفت : اى ابو عبد الله ، مگر نمى دانى كه مصر هم مثل عراق است گفت : آرى ، ولى توجه داشته باش كه مصر ، هنگامى براى من خواهد بود كه خلافت براى تو باشد ، و خلافت فقط وقتى براى تو فراهم است كه بر على در عراق غلبه كنى .
گويد : مردم مصر قبلا كسانى را فرستاده و فرمانبردارى خود را از على عليه السلام اظهار داشته بودند .
در اين هنگام عتبة بن ابى سفيان برادر معاويه پيش او آمد و گفت : آيا راضى نيستى كه اگر خلافت براى تو استوار و صاف شود در قبال پرداخت مصر عمرو عاص را براى خود بخرى اى كاش كه بر شام هم چيره نشده بودى . معاويه گفت : اى عتبه ، امشب را پيش ما بگذران ، و چون شب فرا رسيد عتبه صداى خود را چنان بلند كرد كه معاويه بشنود و اين ابيات را خواند : « اى كسى كه از شمشير بيرون نكشيده جلوگيرى مى كنى ، همانا به پارچههاى خز و ابريشم تمايل پيدا كردهاى . آرى ، گويى بره گوسپند نورسى هستى كه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 241
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٤١