اينك به جماعت شاميان ملحق شو و يكى از قدرتهاى آن باش و خون عثمان را مطالبه كن كه به زودى بنى اميه بر اين كار قيام خواهند كرد .
عمرو گفت : اى عبد الله ، تو مرا به چيزى فرمان دادى كه براى دين من بهتر است و تو اى محمد مرا به چيزى فرمان دادى كه براى دنياى من بهتر است ، و من بايد در اين موضوع بنگرم و چون شب فرا رسيد او صداى خويش را بلند كرد و در حالى كه افراد خانوادهاش مى شنيدند اين ابيات را خواند : « اين شب من با اندوههاى فرا رسيده دراز شد و با ياد خولة كه چهره زنان جوان را رخشان مى سازد . همانا پسر هند از من خواسته است كه به ديدارش بروم و اين كارى است كه در آن ريشههاى خطرناك نهفته است . . . » عبد الله پسر عمرو پس از شنيدن اين ابيات گفت : اين شيخ كوچ كرد و رفت .
در اين هنگام عمرو عاص غلام خود وردان را كه مردى زيرك و كار آزموده بود خواست و نخست به او گفت : اى وردان بار و بنه را ببند و بار كن ، و سپس گفت : بارها را پياده كن و باز كن ، و باز گفت : ببند ، و اندكى بعد گفت : باز كن . وردان گفت : اى ابو عبد الله مگر حواست پرت شده است همانا اگر بخواهى مى توانم به تو خبر دهم كه در دل تو چه مى گذرد ، عمرو گفت : بگو ، و واى بر تو آنچه دارى بياور وردان گفت : هم اكنون دنيا و آخرت در دل تو با يكديگر معركه و ستيز دارند و تو با خود مى گويى : آخرت بدون دنيا همراه على است و در آخرت عوض دنيا هم نهفته است و دنياى بدون آخرت همراه معاويه است و در دنيا عوضى براى آخرت نيست ، و تو ميان آن دو و انتخاب يكى از ايشان سرگردانى . عمرو گفت : آرى خدا بكشدت دربارهء آنچه كه در دل من است هيچ خطا نكردى ، اينك اى وردان رأى تو چيست گفت : رأى من اين است كه در خانهء خود بنشينى ، اگر اهل دين پيروز شدند تو هم در سايه دين آنان زندگى خواهى كرد و اگر اهل دنيا پيروز شدند از تو بى نياز نخواهند بود . عمرو عاص گفت : اينك عرب رفتن مرا پيش معاويه آشكار خواهد ساخت و حركت كرد و اين اشعار را مى خواند : « خدا وردان و انديشه او را بكشد ، سوگند به جان خودت ، وردان آنچه را در دل بود آشكار ساخت . چون دنيا خويش را عرضه داشت من هم با حرص - درون به آن روى آوردم و در سرشتها سخن خلاف گفتن نهفته است .
دلى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٣٨