و فرزندان و اموالشان هم به آنها پيوستند و به خاطر بازگشت عذاب از ايشان خدا را سپاس گفتند و يونس و تنوخا روز پنجشنبه در جاى خودشان كه بودند ماندند ، ترديدى نداشتند كه عذاب بر ايشان نازل شده و همگى را نابود كرده است ، چون صداى آنها به گوش اين دو نفر نمىرسيد ، روز پنجشنبه با طلوع خورشيد به كنار شهر آمدند ببينند سر آن قوم چه آمده است ، وقتى كه نزديك شدند و با هيزمشكنان و چارواداران و چوپانها با گوسفندانشان روبرو شدند و مردم شهر را آرام ديدند .
يونس به تنوخا گفت : تنوخا ! وحى بر من دروغ بود و وعدهء من هم به اين قوم دروغ درآمد نه به عزّت پروردگارم سوگند پس از دروغ درآمدن وحى بر من هرگز اين مردم براى من حرمتى قائل نخواهند شد !
پس يونس رو به پروردگار خود پا به فرار گذاشت در ناحيه درياى ايله به صورت ناشناس كه مبادا كسى از قومش او را ببيند و بگويد : اى دروغگو ! از اين رو خداوند فرمود :
« وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ . . . »
« 1 »
.
تنوخا به شهر برگشت و روبيل را ديد ، روبيل گفت : اى تنوخا ! كدام يك از دو نظر ما درستتر بود ! و سزاوار پيروى ؛ نظر من يا نظر تو ؟ تنوخا گفت : البته كه نظر تو درستتر بود زيرا كه تو با نظر حكيمان و عالمان
هامش
( 1 ) - انبياء / 87 : ذاالنّون ( يونس ) را به يادآر هنگامى كه خشمگين شد ( از قوم خود ) از ميان آنها رفت او گمان كرد كه ما ( زندگى را ) بر او تنگ نخواهيم گرفت ، پس در آن ظلمات متراكم صدا زد : خداوندا ! جز تو معبودى نيست ! خداوندا پاك و منزهى ! من از ستمكاران بودم ، سرانجام ما دعاى او را اجابت كرديم . . .