در دامنهء كوه بالا مىرود در حالى كه همگى تكبير مىگويند و هى تكرار مىكنند ! » . « 1 »
ثوير
1 - كشى از ثويربن ابىفاخته نقل كرده است ، مىگويد : به قصد انجام حج حركت كردم ، عمروبن ذرّ قاضى ، ابن قيس ماصر و صلتبن بهرام همراه من شدند ، آنها هر وقت جايى فرود مىآمدند ، مىگفتند : اكنون منتظر بمانيد تا ما چهار هزار مسأله را تحرير كنيم كه روزى سى مسأله از آنها را از امام باقر عليه السلام بپرسيم و ما تو را بر اين امر متعهّد مىنماييم ! ثوير مىگويد : اين مطلب به قدرى مرا غمگين كرد كه چون وارد مدينه شدم ، از هم جدا شديم من خدمت امام باقر عليه السلام فرود آمدم و گفتم : فدايت شوم ! ابن ذرّ ، ابن قيس ماصر و صلت همراه من بودند و من از آنها مىشنيدم كه مىگفتند : ما چهار هزار مسأله را يادداشت كردهايم تا از ابوجعفر آنها را بپرسيم و مرا اين مطلب غمگين كرد !
امام باقر عليه السلام فرمود : « اين موضوع تو را غمگين نسازد ! وقتى كه آمدند اجازهء ورود بده ! » چون فردا شد خدمتكار امام باقر عليه السلام آمد و گفت : فدايت شوم ! ابن ذرّ به همراه گروهى اذن ورود مىخواهند ؟ امام باقر عليه السلام رو به من كرد و فرمود : « ثوير ! بلند شو ! و به آنها اجازهء ورود بده ! من از جا بلند شدم و آنها را وارد منزل كردم ، همين كه وارد شدند و سلام دادند و نشستند و چيزى نگفتند ، امام باقر عليه السلام وقتى كه چنين ديد ، به كنيزش - به
هامش
( 1 ) - رجال كشى : ص 190 .