از دنيا بروم و كسى از اين مسأله از من نپرسد !
در موقعى كه به خدا سوگند من كنار ابوبكر نشسته بودم ، پس از قتل مالك بن نويره از جانب خالدبن وليد ، قبيله بنى حنيفه را اسير كرده بودند ، در ميان آنها كنيزى بود به سن بلوغ نرسيده ، همين كه وارد مسجد ( پيامبر ) شد ، گفت : اى مردم ! محمّد صلى الله عليه و آله و سلم چه شد ؟ گفتند : از دنيا رفت . گفت : آيا او بنايى دارد كه به آنجا بروند ؟ گفتند : آرى ، همين جا تربت اوست آن كنيز با شنيدن اين جواب رو به قبر پيامبر كرد و صدا زد :
سلام بر تو اى رسول خدا ! گواهى مىدهم كه خدايى نيست جز خداى يكتا و گواهى مىدهم كه تو بنده و رسول خدايى و به راستى كه تو سخن مرا مىشنوى و مىتوانى جواب سلام مرا بدهى . يا رسول اللَّه ! پس از تو ما را اسير كردند در حالى كه ما گواهى مىدهيم كه خدايى جز خداى يكتا نيست و تو رسول خدايى ! سپس نشست .
دو نفر از مهاجران و انصار از جا جستند ؛ يكى طلحه و ديگرى زبير و جامهء خود را به روى او انداختند ( به نشانهء خواستگارى ) خوله گفت : اى تودهء مردم عرب چه شده است شما را كه حرمت زنان خود را نگاه مىداريد و حرمت ناموس ديگران را مىشكنيد ؟ ! طلحه و زبير گفتند : به خاطر مخالفت شما با خدا و رسول خدا . تا آنجا كه گفتيد : ما زكات مىدهيم ولى نماز نمىخوانيم يا نماز مىخوانيم ولى زكات نمىدهيم .
خوله گفت : به خدا سوگند ، چنين حرفى را هيچ كس از بنى حنيفه نگفته است ، در حالى كه ما بچههايمان را از نُه سالگى به نماز و هفت سالگى به روزه وادار مىكنيم و ما از آنچه ده روز از جمادىالآخر مانده باشد زكات مىپردازيم و بيماران ما ( اگر نداده باشند ) وصيت مىكنند كه
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 207
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢٠٧