كه از بس خوش سيما بودند من از وضع خودم فراموش كردم ، و چون خدمت آن حضرت رسيدم ، فرمود : « من شما را به زحمت انداختم ؟ » عرض كردم : آرى به خدا من از وضع خودم فراموش كردم ، مردمى كه از كنار من گذشتند تاكنون به خوش سيمايى آنها نديده بودم همه به شكل واحدى بودند يك وضع داشتند ، گويا به رنگ ملخ زرد بودند كه عبادت آنها را نزار ساخته بود .
امام عليه السلام فرمود : « اى سعد ! آنها را ديدى ؟ » گفتم : آرى . فرمود : « آنها برادران تو از جنّيان بودند . » گفتم : آنها خدمت شما مىرسند ؟ فرمود :
« آرى ، نزد ما مىآيند و از ما احكام دين خود را مىپرسند و از حلال و حرام سؤال مىكنند . » . « 1 »
7 - در روايت ديگرى از سعد اسكاف نقل كرده است ، مىگويد : خدمت امام باقر عليه السلام رفتم خواستم اجازه ورود بگيرم ، ناگهان ديدم شترانى با جهاز در جلوى خانهء او ، در صف ناگهان صداهايى بلند شد سپس مردمى شال بر سر مانند هندوها از در خانه بيرون شدند .
من خدمت امام عليه السلام رسيدم و عرض كردم : فدايت شوم ، امروز به من دير اجازهء ورود داديد و مردمى را ديدم شال بر سر از خانه بيرون شدند ، من آنها را نشناختم !
فرمود : « اى سعد ! مىدانى اينها چه كسانى هستند ؟ گفتم : نه . فرمود :
« آنها برادران شما از جنّيان هستند ، نزد ما مىآيند و از حلال و حرام و معالم دينشان از ما مىپرسند . » . « 2 »
هامش
( 1 ) - كافى : 1 / 394 .
( 2 ) - همان : 1 / 395 .