فرمود : « آرى » . « 1 »
5 - از جابر به نقل از امام باقر عليه السلام آورده است ، فرمود : « در آن ميان كه اميرالمؤمنين عليه السلام روى منبر بود ناگهان اژدهايى از طرف درى از درهاى مسجد آمد ، مردم خواستند او را بكشند ، اميرالمؤمنين عليه السلام كسى را فرستاد كه دست نگهداريد ! آنها دست نگهداشتند و آن اژدها آمد و آمد تا به منبر رسيد و خودش را دراز كرد و به اميرالمؤمنين عليه السلام سلام داد پس اميرالمؤمنين عليه السلام با دست به جانب او اشاره كرد ، مردم ديدند اژدها در پاى منبر ايستاد تا وقتى كه اميرالمؤمنين از سخنرانى فارغ شد .
سپس رو به او كرد و فرمود : تو كيستى ؟ گفت : من عمروبن عثمان نمايندهء شما در بين جنّيان ، پدرم از دنيا رفت و به من سفارش كرد كه خدمت شما برسم و از شما نظرخواهى كنم ! از اين رو يا اميرالمؤمنين خدمت شما رسيدم ، شما در اينباره چه دستور مىدهيد ؟
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم و اين كه تو برگردى و در بين جنّيان جانشين پدرت باشى ، چرا كه تو در بين آنها خليفهء منى . » . « 2 »
6 - محمّدبن يعقوب از سعد اسكاف نقل كرده است ، مىگويد : براى يك كار معمولى خدمت امام باقر عليه السلام رفتم ، امام عليه السلام فرمود : « عجله نكن ! » ، من ( پشت در ماندم ) تا آفتاب مرا سوزاند و به دنبال سايه مىگشتم ، طولى نكشيد كه جمعى از خانه بيرون آمدند كه گويى ملخهاى زردى هستند ، جبههاى وسيعى از خز بر تن داشتند و از عبادت نزار گشته بودند . به خدا
هامش
( 1 ) - بصائر الدّرجات : ص 97 .
( 2 ) - همان : ص 97 .