آن عمل را انجام داد .
سپس رها شد و از دست آنها فرار كرد ، صبح كه شد ، آن مرد از كار آن پسر خبر داد و عمل او باعث تعجّب آنها شد كه قبلًا سابقه نداشتند و به آن كار مداومت كردند تا آنجا كه مردها به يكديگر بسنده كردند .
سپس سر راه به كمين رهگذران مىايستادند ، و با آنها چنان رفتارى را مىكردند به طورى كه مردم ، شهر ايشان را ترك گفتند و پس از آن آنها زنانشان را ترك كردند و به پسر بچهها رو آوردند پس چون ابليس ( لعنةاللَّه عليه ) ديد كه كارش دربارهء مردان استوار شده است ، به سمت زنان برگشت و خود را به شكل زنى درآورد سپس گفت : مردان شما با يكديگر چنين كارى را مىكنند ؟ گفتند : آرى ما ديدهايم و لوط عليه السلام در برابر آنها را موعظه و نصيحت مىكند ! تا اين كه زنها نيز به زنها اكتفا كردند . و چون حجّت بر ايشان تمام شد ، خداى تعالى جبرئيل ، ميكائيل و اسرافيل را در پوشش پسرانى فرستاد كه قباهايى بر تن داشتند ، از كنار لوط عليه السلام گذشتند در حالى كه او مشغول كشاورزى بود ، پرسيد : كجا مىرويد كه من هرگز زيباتر از شما نديدهام ؟ گفتند : آقاى ما ، ما را به نزد صاحب اين شهر فرستاده است ! لوط عليه السلام گفت : فرزندان من ! آيا به اطّلاع آقاى شما نرسيده است كه مردم اين شهر چه مىكنند ؟ به خدا سوگند كه اينان مردان را مىگيرند و با آنها عمل زشت بجا مىآورند ، به حدى كه خون از ايشان بيرون مىآيد !
آنها گفتند : ما را آقايمان فرمان داده است تا از وسط شهر بگذريم .
لوط عليه السلام فرمود : مرا به شما نيازى است ؟ پرسيدند : چه نيازى ؟ فرمود :
همين جا بمانيد تا هوا قدرى تاريك شود .
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 392
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣٩٢