من بيا !
سپس روز هشتم وى نزد داوود آمد ، داوود به او گفت : اى جوان ! وضعيّتى را كه داشتى چگونه ديدى ؟ جوان گفت : هرگز در نعمت و شادمانى بهتر از آن حال نبودهام ! داوود گفت : بنشين ! او نشست ، داوود داشت نگاه مىكرد كه او را قبض روح كنند ، چون طول كشيد ، گفت : به منزلت برگرد و با خانوادهات باش ! پس از هشت روز باز اينجا بيا ! جوان رفت و پس از هشت روز آمد نزد وى نشست ، سپس يك هفته ديگر برگشت ، باز آمد . پس ملك الموت نزد داوود عليه السلام آمد ، داوود گفت : مگر تو به من نگفتى كه مأمورم تاهفت روز ديگر اين جوان را قبض روح كنم ، در حالى كه هشت روز و هشت روز گذشت ؟
گفت : داوود ! خداى تعالى به خاطر دلسوزى تو به او بر وى ترّحم كرد و سى سال اجل او را تأخير انداخت . » « 1 »
4 - مجلسى از ابوحمزه نقل كرده است ، مىگويد : از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مىفرمود :
« داوود عليه السلام روزى در محراب عبادتش بود ناگهان كرم قرمز كوچكى از كنار او گذشت تا به محل سجدهء او رسيد ، داوود نگاهى به سمت او كرد و با خود گفت : همين كرم را براى چه آفريدهاند ؟
خداوند به كرم وحى كرد : حرف بزن !
كرم گفت : اى داوود ! آيا حس مرا شنيدهاى ، يا روى سنگ صاف رد پاى مرا ديدهاى ؟
هامش
( 1 ) - قصص الأنبياء : ص 204 .