تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
و به بلندترين جاى قصر بالا رفت و تكيه به عصا ايستاد ، با خوشحالى نسبت به آنچه داده شده بود به سرزمين‌هاى خود نگاه مىكرد و شادمان به آنچه خداوند به او مرحمت كرده است ! ناگهان چشمش به جوان خوش سيما و خوش لباسى افتاد كه از كناره‌هاى قصر به سراغ او آمده بود ، وقتى كه سلميان او را ديد ، پرسيد : چه كسى تو را وارد اين قصر كرد ؟ در حالى كه من مىخواستم امروز تنها باشم ! با اجازهء كى وارد شدى ؟ جوان گفت : صاحب اين كاخ مرا وارد كرد و با اجازهء او وارد شدم . سليمان عليه السلام گفت : صاحب آن از من سزاوارتر به آن است ، تو كيستى ؟ گفت : من فرشتهء مرگم ! پرسيد : براى چه آمده‌اى ؟ گفت : براى اين كه تو را قبض روح كنم . سليمان عليه السلام گفت : بدانچه مأمورى انجام ده ! امروز ، روز شادمانى من بود ، در حالى كه خداى عزّوجلّ نخواست كه بالاتر از لقاى او شادمانى باشد . پس ملك الموت او را قبض روح كرد در حالى كه به عصاى خود تكيه داده بود ؛ سليمان عليه السلام با وجود اينكه مرده بود تا وقتى كه خداوند اراده فرموده بود همچنان تكيه به عصا ماند . در حالى كه مردم به او نگاه مىكردند و تصور مىكردند كه او زنده است ! پس دربارهء او در بوتهء آزمايش قرار گرفتند ؛ و اختلاف نظر پيدا شد ، بعضى گفتند : سليمان ، اين روزهاى زياد همچنان تكيه به عصا نه غذا خورده و نه آبى نوشيده و نه ناراحت شده و نه خوابيده است ، به راستى كه او پروردگار ماست و بر ما واجب است كه او را بپرستيم . گروهى گفتند : بدانيد كه سليمان جادوگر است ؛ به ما وانمود مىكند كه تكيه به عصا ايستاده است چشمان ما را سِحْر مىكند در حالى كه چنين