11 - از مبشّر پارچهفروش نقل كرده ، مىگويد : درِ خانهء ابوجعفر عليه السلام ايستاده بودم ، در زدم ، دخترى پنج ساله درآمد . دستم را روى دستش گذاشتم گفتم : به آقايت بگو : مبشّر درِ منزل ايستاده است ! از دور فرياد برآورد ، وارد شو ! اى بى پدر ! پس از اين كه وارد شدم فرمود : « مبشّر ! بدان به خدا سوگند كه اگر اين ديوار مانع ديدن ما شود ، چنان است كه چشمان شما مانع ديدن شما شود ! در آن صورت ما و شما برابريم ! گفتم :
فدايت شوم من از آنجا اين كار ( كه دست روى دست آن بچه گذاشتم ) جز اين كه بر ايمانم افزوده شود ، قصدى نداشتم . « 1 »
12 - از ابوبصير نقل است كه گفت : من به زنى خواندن قرآن را ياد مىدادم و او را تعليم مىدادم ، در موردى با او مزاح كردم ، همين كه خدمت ابوجعفر عليه السلام رسيدم ، فرمود : « ابوبصير ! به آن زن چه گفتى ؟ » با دستم گفتم : اين طور ، يعنى چهرهام را به هم كشيدم ! فرمود : « دوباره حق ندارى نزد او به روى ! » . « 2 »
13 - از ابوحمزهء ثمالى در خبرى آمده است : چون سالى فرا رسيد كه ابوجعفر محمّدبن على عليهما السلام به حج عزيمت كرد ، و هشامبن عبدالملك او را ديد كه مردم به پيرامون او حلقه زدهاند ! عكرمه گفت : اين كيست كه نماى علمى دارد ؛ جزاى او را كف دستش مىگذارم ! همين كه در مقابل او قرار گرفت ، بدنش لرزيدن گرفت و روى دست ابوجعفر عليه السلام افتاد ، گفت : يابن رسول اللَّه ! من مجالس زيادى نشستهام ، در حضور ابن عبّاس و ديگران بودهام ، شكوه مجلس آنها مرا نگرفته است ! ابوجعفر عليه السلام فرمود : « واى بر
هامش
( 1 ) - مناقب : ص 274 و 275 .
( 2 ) - همان .