ابوقبيس قرار گرفتند ، سپس به سوى خانهء كعبه رفته ، هفت دور طواف كردند ، آن گاه به سوى كوه صفا و مروه رفتند و هفت دور نيز آنجا دور زدند . عبداللَّه نزد پدرش آمد و اين خبر را به او گزارش داد ، عبدالمطّلب گفت : پسر عزيزم ! دقت كن و ببين كار اينها به كجا مىرسد ، به من اطلاع بده ! عبداللَّه نگاهى كرد ديد آن پرندگان رو به سوى سپاهيان حبشه رفتند ، عبداللَّه اين خبر را به عبدالمطّلب داد ، پس عبدالمطّلب بيرون شد ، در حالى كه مىگفت : اى اهل مكه ! به سوى سپاه حبشه بيرون شويد ! و غنائم خود را از آنها بگيريد ! آنان به طرف سپاه رفتند ، ديدند كه آنها به مانند چوبهاى خشك و تراشيده و پوسيده روى زمين افتادهاند ! و هيچ پرندهاى نبود جز اين كه هر كدام از پرندهها سه دانه ريگ در منقار گرفته و با هر ريگى يك نفر از سپاه را به قتل مىرسانيد . و چون همهء سپاه تا آخرين نفر كشته شدند ، پرندگان بازگشتند ، نه پيش از آن وقت و نه پس از آن هرگز آن پرندگان را نديدند . و چون تمامى آن قوم به هلاكت رسيدند ، عبدالمطّلب به نزد خانهء كعبه رفت و پردهء آن را به دست گرفت و اين اشعار را سرود :
اى بازدارندهء فيل در ذى مغمّس ( محلى در طائف ) كه او را
مانند حيوانى بازداشتى تا واژگونه ( يا مثل الاغى از راه مانده ) باشد
در بازداشتگاهى كه در آنجا جانها از پيكرها بدر رود !
و از آنجا بازگشت در حالى كه دربارهء فرار قريش و ترس آنها از سپاه حبشه چنين رجز مىخواند :
مردم قريش همگى وقتى كه سپاه را ديدند ، گريختند
و من تنها ماندم و انيس و ياورى براى خود نمىديدم
و حتّى صداى آهسته و خفيفى از آنها به گوشم نمىرسيد
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 503
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٥٠٣