لحظه در صورت عبدالمطّلب نگريست و حسن جمال و سيماى عبدالمطّلب او را به شگفت آورد . پادشاه پرسيد : آيا مثل اين نور و جمالى را كه در تو مىبينم در پدرانت نيز وجود داشته است ؟ ! گفت : آرى ، اى پادشاه ! تمام پدران من داراى چنين نور و جمال و شكوه بودند . ابرهه گفت : شما بر پادشاهان از جهت فخر و شرف سرآمديد و به حق شما شايستهايد كه سرور تمام قوم خود باشى ! سپس او را در كنار خود بر روى تختش نشاند و به فيلبان فيل بزرگ خود كه فيلى سفيد و بزرگ اندام بود و دو عاج مرصع به انواع مرواريد و جواهرات داشت و پادشاه به تمام پادشاهان روى زمين به اين فيل افتخار مىكرد - گفت : آن فيل را نزد من آور ! وى آن فيل را آورد در حالى كه به هر نوع زيور زيبايى آراسته بود .
پس چون در برابر عبدالمطّلب قرار گرفت ، در مقابل او به سجده افتاد در حالى كه هيچ گاه در برابر پادشاه خود سجده نكرده بود و خداوند زبان او را به عربى گشود و بر عبدالمطّلب سلام كرد . پادشاه از ديدن اين قضيه ترسيد و پنداشت كه سحر و جادو شده است ، گفت : فيل را به جاى خودش بازگردانيد ! سپس به عبدالمطّلب گفت : براى چه آمدهاى ؟ همانا آوازهء سخاوت و كرم و فضل تو به گوش من رسيده است ، و از هيأت و جمال و جلال تو چيزهايى ديدم كه شايسته است حاجت تو را برآورم ، پس هر چه خواهى از من بخواه - و او فكر مىكرد ، عبدالمطّلب از وى درخواست خواهد كرد كه از مكه بيرون رود - عبدالمطّلب به او گفت :
ياران تو بر چهارپايان من حمله آوردهاند و آنها را بردهاند ، دستور دهيد شتران مرا باز گردانند ! پادشاه حبشه از اين سخن عصبانى شد و به عبدالمطّلب گفت :
تو از چشم من افتادى ! تو آمدى دربارهء چند شتر خود از من
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 501
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٥٠١