درخواست كنى در حالى كه من براى ويرانى شرف تو و قوم تو و كرامتى كه بدان سبب براى خود بر هر گروه و طايفه ديگرى امتياز قائليد ، آمدهام ؛ و آن خانهاى است كه از هر نقطهاى از زمين آهنگ آن كنند و تو درخواست اين مسأله را رها كردى و دربارهء شترانت از من درخواست مىكنى ؟ !
عبدالمطّلب گفت : من صاحب آن خانهاى كه تو آهنگ ويرانى آن را دارى ، نمىباشم ، من تنها صاحب چند شترى هستم كه ياران تو آنها را ربودهاند ، و آمدهام چيزى را درخواست كنم كه صاحب آنم ! و اين خانه را هم صاحبى است كه خود از تمام آفريدگان بيشتر حافظ و نگهبان آن است و از همه سزاوارتر به آن است !
پادشاه گفت : شتران او را به او برگردانيد ! و به سوى آن خانه بتازيد و هر سنگ سنگ آن را از جاى برآوريد ! عبدالمطّلب شتران خود را گرفت و به سوى مكه بازگشت ، و پادشاه با فيل بزرگ به همراه سپاهيان خود براى ويرانى كعبه به دنبال عبدالمطّلب به راه افتادند . پس هر چه كردند فيل را داخل محوطهء حرم مكه كنند ، فيل حركت نمىكرد و مىخوابيد ! و چون او را به حال خود رها كردند ، هروله كنان به عقب بازگشت .
عبدالمطّلب به غلامانش گفت : پسرم را صدا بزنيد عباس را آوردند ، گفت :
منظورم اين پسر نيست ، آن پسرم را صدا بزنيد ! عبداللَّه - پدر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم - را آوردند ، عبداللَّه چون پيش آمد ، عبدالمطّلب گفت : پسرم ! به بالاى كوه ابوقبيس برو و به طرف ساحل دريا نگاه كن ، ببين از آنجا چه چيز مىآيد ، به من خبر بده !
مىفرمايد : عبداللَّه بر بالاى كوه ابوقبيس رفت ، درنگى كرد و ناگهان ديد ، پرندگانى دستهدسته به سرعت سيل و سياهى شب آمدند و بر بالاى
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى) — صفحة 502
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٥٠٢